من شیشه ای

تمام دل نوشته های من


بخار نفس خسته ای که با صدای آه همکلام شده

شیشۀ سرد را تار می کند

و صورت داغ من

روی شیشه شابلون می زند...

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۳
واژه کلیدی :شعر



خاطرات کهنه مثل پاندول ساعت قدیمی روی دیوار نم کشیده ی خانه ی مادربزرگ، جلوی چشمم تاب می خورند: جلو، عقب... جلو، عقب... دنیا انگار منجمد شده، فضای مادی در ثانیه خشکیده! هیچ حرکتی نیست، هیچ صدایی... فقط تیک تیک ثانیه شمار ساعت مچی با ریتمی ممتد روی سندان ذهنم می کوبد.

آهنگ نفس کشیدنم به هم ریخته، ضربان قلبم نوسان پیدا کرده... می شنوم، صداها نامفهومند اما می شنوم، درست مثل صدای همهمه ی شوق و اضطراب، بیرون سالن اجتماعات دانشگاه، روز دفاعیه ی پایان نامه و کمی قبل از اعلام نمره!

باید تمرکز کنم... باید فراموش کنم... نه! صبر کن! باید به خاطر بیاورم، باید برای خودم یادآوری کنم چه شد که به اینجا رسیدم.

اتفاق بود؟ یک حادثه؟ قسمت؟! اما من که هرگز به قسمت اعتقادی نداشتم... مگر من نبودم که همیشه می گفتم: قسمت آن است که هرکس به دست خود می نویسد؟

چرا حباب بغضم نمی ترکد؟ چشم خشکیده، تریاق اشک می خواهد و دلم بد طبیبی شده که تجویز نمی کند!

باز هم تنها شدم...

 انگار

پرده ی آخر مرثیه تنهایی من پایانی ندارد که تماشاچیان متفکر، صحنه را محزون و آرام ترک کنند...

...

در اصطکاک نفس درآمیخته با موسیقی سکوت، صدایی قلب زمان را می شکافد... یعنی پرده ی آخر، قسمتم شده؟!

متن پیام:

 "مشترک گرامی جهت تمدید سرویس ADSL خود 4 روز دیگر زمان دارید" !

یاد حرف های خانم غریبه ای در پارک میفتم:

" دنیا به خط خود سیر می کند، بی اعتنا به من و توها پیش می رود و برایش اهمیتی ندارد چه کسی از کجای مسیر، کارتش را می زند و وارد این بازی می شود. فقط باید بلد باشی خوب بازی کنی که در دور نامراد حذف نشوی..."

نمی دانم چرا ناخواسته حرف هایش را شنیده ام! شاید این هم سکانسی بوده که برای آن ساعت از مسیر دنیا نوشته شده!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
واژه کلیدی :داستانک



در این باغ بی دار

که سر تا سرش گشته محصور دیوار

در این باغ خشکیده ی بی گیاه

در این باغ رفته ز یاد توی پر گناه

من وام دار همه لحظه های تباه

نشستم به یاد تو و خاطرات سیاه

......

گاهی دلم میگیره

به خاطر اون سال های از دست رفته غصه میخورم

اما باور دارم که از روی اون خاطرات و تجربه ها بوده که پل من به امروز ساخته شده

وگرنه همچنان تو دل حباب اون روزها غوطه میخوردم!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٤
واژه کلیدی :شعر و واژه کلیدی :دل نوشته



نام آوای قوطی خالی نوشابه که با هر لگد من تن آسفالت کوچه خلوت را می خراشد, چیست؟

"تق تق" که نیست, "خش خش" هم نه... نیست! "دنگ دنگ" هم که بیشتر صدای آشنای چهارشنبه آخر سال است و حال و هوای قاشق زنی!

نمی دانم...شاید صدایی مبهم است از هم آوایی تق تق و خش خش! مثل اختلاط ناهمگون ترس و یأسی که در ذهن آشفته ام دنگ دنگ می کوبد!

 

پانوشت: (بی ربط اما واقعی:) دلم برای "بویا" تنگ شده! بویا با خروار خروار انرژی غیر مستقیم و بی دریغ, ناخودآگاه ترغیبم می کرد بنویسم... از وقتی رفته حس و حال نوشتن ندارم!

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٠
واژه کلیدی :دل نوشته



یلدای من همه ی شب های بی تو بودن است,

همه ی دیروزها, امروزها و شاید فرداها...

و آه سردی که از بلندترین و تاریک ترین شب سال هم, یک دقیقه طولانی تر است.

یلدای من سیاه تر از آن است که با سرخی انار, رنگ بگیرد.

انگار شب من, بی سحر میان دو آینه موازی تا ابد تکرار می شود...



نویسنده : نوشین م ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩
واژه کلیدی :دل نوشته



سال هاست که آدم برفی درست نکرده ام...

آن زمان های نه چندان دور، عاشق برف بودم. از اواسط پاییز که سوز سرد هوا شروع می شد، تمام ذوق و شوقم این بود که برف ببارد و مدرسه ها تعطیل شوند. تعطیلی مدرسه هم همیشه مساوی بود با هیجان ساختن آدم برفی. آدم برفی هایی که هر چه بزرگتر می شدم، صاف و صوف تر و قشنگ تر می ساختمشان.

آدم برفی بسته به تغییر دمای هوا از یک روز تا گاهی یکی دو هفته نسبتاً زنده می ماند و بعد شروع می کرد به آب شدن و اول از همه آن دماغ هویجی اش می افتاد و من از پشت پنجره ذره ذره آب شدنش را تماشا می کردم و سال بعد با آنکه می دانستم عمر این آدم ساختگی خپل و سرد، چند روزی بیش نیست، باز سرمای هوا و کرخت شدن دست ها را به جان می خریدم و مصرانه می ساختمش!

یاد آن روزها به خیر... انتظار اولین برف درست و حسابی زمستانی زجرکشمان می کرد...

اما حالا برف که می بارد از پشت میز کارم آسمان شهر را نگاه می کنم و فکر ترافیک عصر و سرمای هوا در مسیر رسیدن به خانه، زجرم می دهد و مدام خدا خدا می کنم که برف تا عصر بند بیاید و زودتر به خانه برسم...

می گویند بچه ها کم طاقت هستند، نمی دانم پس چرا طاقت نسل ما با عدد سن مان رابطه معکوس پیدا کرده!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥
واژه کلیدی :دل نوشته



من در این چارچوب جبری تنگ دست و پا میزنم و تو میگویی این جبر نیست و انسان  مزین است به اختیار!

هیچ فکر کرده ای قصه ی ما از ازل با جبر آغاز می شود؟ کدامیک به میل خود به دنیای نامهربان جرم و جنایت و خشم پا نهادیم؟ مگر خدا از ما نظر خواست؟

درست که فکر کنی می بینی همه مان عروسکیم: آدمک های خیمه شب بازی که فقط نمایشنامه ی از پیش نوشته را اجرا می کنند... بقیه اش فقط یک سری حرف قشنگ است که به درد نوشتن و تابلو ساختن برای سردرها می خورد!

روی جسدی که در آتش سوخته آب نمی ریزند که قلبش خنک شود! تو هم با این حرف های مسخره روی قلب سوخته ی من آب نریز!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢
واژه کلیدی :دل نوشته



در زمانه ای که آدم, آدم می درید و گرگ گیاهخواری پیشه کرده بود به اجبار,

در آن موسم که پرنده را با پرواز کاری نبود و گوسفند از بلندی سقوط می کرد به وهم پر گرفتن,

آنجا که مرغابی در آب خفه می شد و ماهی خود را به ساحل پرت می کرد,

به اعتماد نگاهت, تن لرزانم را به دست تو سپردم و تو اما بوسه را به نیشخند فروختی

و همانجا دانستم تنهاترینم!

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٧
واژه کلیدی :دل نوشته