من شیشه ای

تمام دل نوشته های من


میان هیاهوی روزمره گی ها،

میان گم شدن ها در یأس،

پیدا شدن ها در تردید،

میان نقب زدن ها به کورسوی نور،

میان خستگی هایی که گاه با امیدی هر چند کم جان،  در می شوند،

دلم یک دوست می خواهد!

بگو نشانی را درست آمده ام...

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۳
واژه کلیدی :دل نوشته و واژه کلیدی :شعر



بدون تو تار روزها را به پود شب هایم گره می زنم...

چاره ای نیست...

بخواهم یا نه،

نقش سرنوشت روی فرش زندگی بافته می شود

گاه تند و گاه اما کند.



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۸
واژه کلیدی :شعر و واژه کلیدی :دل نوشته



دم عمیق ... بازدم ...

دم عمیق ... بازدم ...

مربی باشگاه به خیال خودش تلاش میکند عمیق نفس کشیدن را یادم دهد!

نمی داند

مدت هاست که همین نفس های کوتاه هم،

به شماره افتاده!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٤
واژه کلیدی :دل نوشته



دلم

زیر مرداب بی موج نفرت،

رو به تعفن می رود آرام

و این رکود مسموم، ذره ذره روحم را می بلعد...

نه بارانی هست و نه حتی جویباری

که به این بستر راکد، حیات ببخشد.

مرداب من نرم نرم گنداب می شود  زیر رکود این نفرت

و تو

تنها شاهد آن هستی.

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۳
واژه کلیدی :شعر و واژه کلیدی :دل نوشته



دلتنگم،

دلتنگ از لحظه های پوچ و پوشالی

خسته،

خسته ی نشستن زیر سایه های داغ از آفتاب

رنجورم،

رنجور شمردن ستاره های ناپیدا،

آنها که مدفون اند به زیر بستر ابر...

صدای زمخت تنهایی در قلب لحظه هایم زنگ می زند.

پس کجای این جاده ی پر خم و پیچ وامانده ای؟

چرا به شب های تنهایی ام، رنگ شادی نمی زنی؟



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۳
واژه کلیدی :دل نوشته



روزگاری یکی بودم در میان هزاران

خلعتی بر بدن و اسبابی برای سبکبالی پرنده ای آزاد

تا رسید روزی که

وسوسه ی رهایی امانم نداد

و شوق اختیار بر ترسیم مسیر سفر،

تسخیرم کرد

اما اکنون...

یکه سرگردان کوچه هایم به دست باد،

اسیر نقشه ی زمان.



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢۸
واژه کلیدی :داستانک



در پس ذهن وامانده ام، ته کوچه ی خاطرات،

تو دود می شوی ،

مثل سیگاری که ذره ذره می میرد،

جان می کند آرام با سرخی آتشی که به جانش افتاده...

دود می شوی و در هوای آلوده ی افکارم، تحلیل می روی...

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٩
واژه کلیدی :شعر



عطر خاک نمناک،

نه همیشه از نوازش باران بر خاک خشک باغچه است...

گاهی شاید

بوی سنگ قبری باشد که در آخرین شب جمعه سال شسته می شود.

بر مزار من اما دوستان، سنگ نگذارید،

اجازه دهید همه خاک زمین، سقف گور من باشد،

تا هیچ سنگی مانع نفوذ باران به جسم پوسیده ام نشود.

می خواهم با هر باران از نو غسل کنم،

تا جسم وامانده ام چشم انتظار جمعه های آخر سال نماند!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٩
واژه کلیدی :دل نوشته