من شیشه ای

تمام دل نوشته های من


نمی دانم... خودم هم نمی دانم چه مرگم شده...

یک دفعه می زنم زیر گریه و ها ی های زار می زنم...

بعد به خودم می خندم... بلند بلند و از ته دل با همان چشمان خیس به خودم می خندم!

دیروز سر کار، یک آن بی طاقت شدم... گریه کردم... بی دلیل و بلند گریه کردم و بعد،

بعد با احتیاط جوری که آرایشم به هم نریزد، اشک هایم را پاک کردم...

گوشی را برداشتم و تلفن زدم... باید یک جوری خودم را خالی می کردم...

گفت می آید دنبالم! یک آن دلم ریخت... نکند فکر می کند همه اش فیلم است که او را به بهانه دلسوزی اینجا بکشانم...

کاش بداند... بداند که خودم هم نمی دانم!

نمی دانم در این دنیای بزرگ رنگ رنگ چرا عادت کرده ام فقط القاب و عنوان ها را به دوش بکشم... لقب شادی ... عنوان موفقیت!

پس واقعیات چه می شوند؟ هست ها و بودها کجا می روند؟ کجای این دنیای بزرگ ایستاده ام که جای پایم تا این حد سست است؟

نکند افسرده شده باشم؟!

راستی افسردگی چگونه حالی است؟ می گویند پوچی می آورد و دلتنگی...

این که همین حال من است... حال امروز و الآنم...

افسرده شده ام؟!

نمی دانم!

یعنی افسرده شدن به همین سادگی است؟!

لابد!

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٩
واژه کلیدی :دل نوشته



از پیچ کوچه که می گذرم چشمم می افتد بهشان. مثل همیشه سرکوچه زیر سایه درخت انجیر جلوی خانه منیژه خانم دور هم نشسته اند.یک گروه تجسس تشکیل داده اند و شده اند کلانترهای محل! آمار رفت و آمد تمام اهالی محل را دارند.

وقتی از جلویشان رد می شوی، چیزی نمی گویند، تیکه بارونت نمی کنند. فقط چشمشان را می دوزند به حرکاتت و خوب با نگاه هایشان تجزیه و تحلیلت می کنند. جان به جانشان کنی مذکر هستند و نمی توانند نگاهت نکنند.

دور هم که جمع می شوند از هر دری حرف می زنند. از محکوم کردن سیاست های دولت گرفته تا وسواس منیژه خانم که تا پله های ورودی جلوی در کوچه را هم با وایتکس می سابد و شده بلای جان شوهرش!

از هر 10 باری که از جلویشان رد می شوی حداقل 9 بار این جمله را می شنوی که : "بد زمونه ای شده"!

توی دلم می گویم: "یعنی ما هم وقتی پیر شدیم این جوری می شویم؟ یعنی از بیکاری سر کوچه جلسه می گیریم؟ خدا به دور! ما که مرد نیستیم... این کارها برای خانم ها قباحت دارد!"

روز بعد وقتی مثل همیشه موقع برگشتن از سر کار، خسته و کوفته از کنار حرارت خنده هایشان رد می شوم، مریم را می بینم، عروس منیژه خانم که او هم چهارپایه گذاشته و کنارشان نشسته و پا به پایشان از ته دل می خندد. اولش جا می خورم و با خودم فکر می کنم: "مریم هم دیوانه شد رفت. آخه این دختره چه طوری می تونه با این پیرمردها که یکی شان هم از قضا پدرشوهر خودش است، انقدر بی دغدغه و بلند بلند بخندد؟ اینها چه جذابیتی برای یک دختر جوان دارند؟..."

اهمیت نمی دهم سری به نشانه سلام و نگاهی عاقل اند سفیه تحویل مریم می دهم و رد می شوم. شب موضوع را با آب و تاب برای شبنم تعریف می کنم که او هم بگوید: "مریم هم از دست رفت..." و با هم بخندیم. اما شبنم تأییدم نمی کند، نگاهم می کند و می گوید: "افکار تو همین الآنش از اونا فسیل تره! وای به روزی که پیر شی..." 

با حالت حق به جانب و بزرگتری نگاهش می کنم و می گویم : " گم شو! دیوونه... اصلاً عمراً دیگه باهات حرف بزنم بی جنبه..."

موقع خواب دوباره فکرشان می آید توی ذهنم و عمیق تر فکر می کنم به آنها و به حرف شبنم. یک آن از پیری وحشت می کنم! برای اولین بار از کارم خجالت می کشم که از بچگی یاد گرفته ام فقط عینک بدبینی را به روی مردها از هر سن و سالی که باشند، به چشمم بزنم و طوری نگاهشان کنم که تأسف از گوشه چشمانم سرازیر شود!

خوب که فکر می کنم می بینم نگاهشان از روی تجسس نیست که نوعی مهر بزرگترانه است به بچه های هم محلی هایشان ... چیزی که شاید نسل ما هرگز لمس نکند... آن وقت از ته دل به مریم حسودی می کنم. دلم می خواهد زودتر فردا شود تا موقع برگشتن به خانه در جواب نگاهشان لبخند بزنم و بلند بگویم: سلام"!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٤
واژه کلیدی :داستانک



غروب زیبایی است یا لااقل در ذهن من زیبا نقش شده. رنگ اخرایی افق شقیقه های خسته ام را نوازش می کند، اما نه برای مدت طولانی! این آرامش هم لحظه ای است و مثل هیچ چیز دیگر این دنیا، طولانی و ابدی نیست.  حامد هم درگیر نوای موسیقی خودش است و صدای آن را تا مرز نهایت بلند کرده. انگار موسیقی ترنس، جو سبقت گرفتن از بقیه ماشین ها و آرتیست بازی درآوردن را در همه زنده تر می کند!

وارد سرازیری "همت – شرق" که می شویم، نرسیده به بوستان، مثل همیشه در افق، بادبادک ها را می بینم که در اوج گرفتن مسابقه می دهند و در این غروب قرمز، چه قدر زیبا تر شده اند. یاد بچگی می افتم، همیشه عاشق بادبادک بودم اما هیچ وقت نتوانستم بادبادک هوا کنم. هیچ وقت فرصت نشد.

کودکی ام خلاصه شده بود در ستون های مقالات علمی پدری که جسم هزاران دردمند را التیام می داد اما نمی فهمید تومور روح دخترکش در کجا ریشه کرده که انقدر ساکت است و نوجوانی ام شده بود سوژه تصویرهایی که مادر هنرمندانه روی بوم نقش می کرد و با افتخار به هنردوستان می فروخت.

کاش یک بار مادر برایم روی کاغذی ارزان گل می کشید، فقط برای من و ای کاش فقط یک بار پدر اجازه می داد فارغ از ترس بیمار شدن، هرچه قدر دلم خواست آلوچه غیربهداشتی بخورم!

حالا دیگر گذشته ها گذشته و من تک دختر دردانه ای هستم که پدر و مادر به نبوغ و استعدادهایش می بالند و آرزویشان هرچه مرتفع تر کردن نردبان این افتخار است. دختری شده ام نابغه با روحی لطیف و هنری اما... اما در حسرت دویدن به شوق اوج گرفتن بادبادکم...

ناخودآگاه دست حامد را می گیرم. متعجب نگاهم می کند، یک آن می ترسد که چرا در این حالت و درحالی که پشت فرمان است، دستش را گرفته ام! نگاهش نمی کنم و درحالی که نگاهم به افق غروب رنگ است، می گویم: "برایم بادبادک می خری؟"

حس می کنم سرعت ماشین کندتر می شود...



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱
واژه کلیدی :داستانک