محکومم می کنی به جرم نگاهی که می گویی سرآغاز همۀ لغزش هاست
و بارها و بارها مرا حد می زنی
با هر نگاه، با هر سخن، با هر افسوس مرا به بهانۀ مجازات حد می زنی
کاش یک بار، نه حتی با لبخند، یادم می دادی
بکارت ذهنم را حفظ کنم.
کاش یادم می دادی که ذهنم باکره بماند برای لحظه های ناب زندگی...
بهار که می شود زمین و زمان حرف از نو شدن می زنند، از تازگی: همان حرف های تکراری و همیشگی!
از تحول می گویند، از تصمیم تازه شدن، از همسو شدن با طبیعت پاک، از این که "کاش ما هم در بهار طبیعت، متحول شویم"...
خسته شدم از این حرف های بی مزه و یکنواخت!
کدام تازگی؟ کدام بهار؟ کدام تحول وقتی فاصله نفس تا نفس فقط درد در سینه می آورد و بغض روزهای رفته؟!
باورم نمی شود... باورم نمی شود که بهار رویاهای من هنوز شکوفه نکرده، به خزان نشسته است!
از افتادن این برگ تا برگ بعد، فرسوده تر می شوم و تو نمی بینی! هر بهار نوید رنجی تازه است بر این قامت خسته و تو نمی فهمی...
کاش می دانستی این خستگی سزای شوق قد کشیدن است! قد کشیدم تا زیر سایه ام بیاسایی، نمی دانستم برای ساختن سایه بان، تبر به ساقه ام میزنی!

