انبوه بتن و ستون های فلزی، بالاخره کار خودشان را کردند؛
آن دور دست ها،
درست رو به روی پنجرۀ حقیر اتاق من،
یک آسمان خراش دراز و عریض، قد علم کرده!
حالا دیگر حتی افق دود آلود و گرفتۀ شهر هم،
از پنجرۀ اتاقم پیدا نیست...
نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱٠:٥۳ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٤
واژه کلیدی :دل نوشته
بخار نفس خسته ای که با صدای آه همکلام شده
شیشۀ سرد را تار می کند
و صورت داغ من
روی شیشه شابلون می زند...
نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱۱:٤٢ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۳
واژه کلیدی :شعر

