من شیشه ای

تمام دل نوشته های من


خواستم با واژه تقدیرت کنم، واژه ناقص بود


خواستم با رنگ ترسیمت کنم، رنگ، اما بی رنگ بود


خواستم با ساز آوازت کنم، ساز ناکوک بود


خواستم در شعر تعریفت کنم، دفترم اما از قلم بس دور بود


گفتم لااقل در ذهن تصویرت کنم، ذهن اما خسته و درمانده بود


خسته از تصویرهای مبهم پیشین، از همه نامهربانی های قبل


خسته از این مردم نامرد بد، مردم بی عقل مانده تا ابد


مانده ام سردرگم تقدیر تو


خود بگو نقش محبت های تو بر کدامین سنگ باید حک کنم؟

 

پانوشت1: این شعر (اگه بشه بهش گفت شعر) رو به دوست خوب booya تقدیم می کنم. چون با خوندن پست وبلاگ اون بود که این عبارات ناخودآگاه تو ذهنم به این شکل جرقه زد و ایده این پست از وبلاگ booya اومد. آدرس پست هم اینه: http://booya.persianblog.ir/post/43/

پانوشت2:مایه بسی تأسفه که امروز عصر که این پست رو ارسال کردم، پانوشت 1 نمی دونم به کدام دلیل نامعلوم، درج نشده بود. (تو ویرایش متن، پانوشت رو نوشتم و احتمالا تغییرات ثبت نشده. booya جون شرمنده ام.)

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٧
واژه کلیدی :شعر



به جشن تولدم اگر می آیی، برایم دسته ای پیچک ابلق بیاور

دوست دارم پیچک ها را پای دیوار تنهایی ام بکارم

تا به سوی خورشید قد بکشند و تهی دیوارم را پر از سبزینگی کنند

...

هر چند

یادم نبود، از وقتی تو آمدی

دیوار تنهایی ها فروریخته

 و روی خاکش درختی روئیده که شنیده ام نامش نارون است،

نارونی که به زودی سایه می دهد.

پس اگر خواستی برای روز تولدم دست خالی نباشی،

 فقط برایم آغوش بگشای

تا زیر چتر سایه همان نارون، هم آغوش شویم.

می گویند زیر تیغ خورشید مرداد، سایه خنک می چسبد...

 

پانوشت1: تولدم مبارک!

پانوشت2: برای حامد، کسی که معنای خیلی چیزها رو تو زندگی م عوض کرد.

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۱
واژه کلیدی :دل نوشته



دلم می خواد چشم بدوزم تو چشم زمین و زمان و هوار بزنم که بابا دست از نصیحت کردن بردارین!

یا لااقل نصیحت هم که میکنین، به جای اینکه همه ش بگین چی کار نکن یه بارم بگین چی کار بکن!!!!!

هی برای خودم علم استقلال دست می گیرم که من هر طور می خوام و دوست دارم زندگی می کنم! اما اگه گذاشتن!!!!

این یکی دیگه شاهکاره! داره یادم میده رو راست نباشم! ای خدا بزرگیت رو شکر...

خوب شد ما خواستیم یه غلطی تو زندگیمون بکنیم که همه راه افتادن و شدن ناصح بالفطره!

چهل و پنج دقیقه فک زده که این کارو نکن ال میشه، اون کارو نکن بل میشه... میگم چشم ولی خب پس چی کار کنم؟

میگه من چه می دونم... خیر سرت بزرگ شدی، خودت باید تصمیم بگیری!!!!!

یه لبخند تحویلش میدم که تو چشام شوق تشکر رو ببینه که آگاهم کرده و تو دلم فحشش میدم! حداقل اینجوری دلم خنک میشه که!

اصلا میدونی چیه؟ دلم می خواد مامان بشم! نه واسه اینکه منم هی سر اون غر بزنم که این کار رو بکن،  اون کار رو نکن،  نه! در کمال بی رحمی دلم میخواد مامان بشم که بچه مو ول کنم به حالش خودش هر گندی که عشقش کشید تو زندگیش بزنه! اما یاد بگیره خودش تجزیه و تحلیل کنه و خودش تصمیم بگیره. (من مرده این روش های نوین تربیتی خودم شدم... ترجمه و انگلیسی و اینا رو کلا بذارم کنار برم کتاب روانشناسی بنویسم!)

اما فکر نکنم روش تربیتیم رو بچه م هم عملی بشه! چون اون موقع هم یه سری پیدا میشن که هم منو نصیحت کنن هم بچه مو!

خوب بسه دیگه... امروز به اندازه کافی نق زدم! برم که الآناست که یکی دیگه شون با آخرین ورژن نصایح فوق ناب از راه برسه!

ته نوشت: آخر آخرش خوب میدونم بعضی هاشون از دوست داشتن زیادیه که برام به خاطر خودم،  نسخه می پیچن. نباید بی رحم باشم واسه همین فقط تو دلم فحششون میدم! دل من هم که شیشه ایه و همه چی از توش پیداست!!!!!!!!!!

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٧
واژه کلیدی :دل نوشته



تابستان های بچگی را خوب به خاطر دارم.

خوب یادم هست یک دوچرخه نارنجی داشتم که از برادرم به دختر عمه ام و از او به پسر عمه ام و از پسر عمه به من رسیده بود! و همین دوچرخه نارنجی موروثی که بعد از من به خواهر و پسر عمه کوچکم رسید، همدم تمام عصرهای تابستانم بود!

خوب یادم هست، ته حیاطمان، پشت استخر، دو درخت توت داشتیم که به قرینه هم کاشته شده بودند. از آن درخت های توت مجنون و بی مزه سیاه رنگ که برای ما خوشمزه ترین میوه دنیا بود! مدرسه ها که تازه تعطیل می شد، توت ها رنگ می آمد. عصر به عصر توت می خوردیم و شب به شب کتک که باز هم لباس هایمان را به گند کشیده ایم!

خوب یادم هست اول تابستان با ذوق و شوق دو جوجه می خریدیم، یک سال جوجه مرغ، یک سال اردک، یک سال رسمی، یک سال رنگی... و هیچ سالی جوجه ها بزرگ نمی شدند! بعد از چند هفته می مردند و با غصه ته حیاط چالشان می کردیم و به خودمان قول می دادیم که سال دیگر، جوجه نمی خریم و هیچ سالی سر قولمان نمی ماندیم!

خوب یادم هست، سر ظهر تابستان، درست وقتی مادرم مست قیلوله می شد، پاورچین به حیاط می رفتم و بی صدا زیر تیغ آفتاب بازی می کردم! مادرم نمی گذاشت سر ظهر به حیاط بروم. می گفت گرمازده می شوی... اما من همیشه یواشکی می رفتم و هیچ وقت هم گرمازده نشدم! فقط هیجان زده می شدم و ته دلم ذوق می کردم که به جای چرت بعد از ناهار، در حیاط شیطنت می کنم!

خوب یادم هست، در همان شیطنت های ظهرگاهی یک کاری هم می کردم که الآن که یادش می افتم، از خودم شرمنده می شوم! فقط خودم را قانع می کنم که بچه بودم و عقلم نمی رسید! به خیال خودم به مورچه ها شنا یاد می دادم! مورچه های بیچاره را می انداختم توی یک سطل آب و می دیدم که حشره بینوا دست و پا می زند و با خوشحالی تشویقش میکردم که :" آفرین، داری یاد می گیری..." اما به جان خودم هیچ وقت هیچ کدامشان را نکشتم!

خوب یادم هست، آن موقع ها عاشق زندگی بودیم... نه خستگی در کار بود، نه دغدغه کاری و مالی و کوفتی و زهرماری زندگی! زندگی هر روزش پر از رنگ های شاد بود نه مثل حالا که گاه هفته ها، رنگ عوض نمی کند!

خوب یادم هست، آن دوران هیچ وقت تکرار نشد و من مدام برای خودم خاطراتش را تکرار کردم تا خوب یادم بماند!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۸
واژه کلیدی :دل نوشته