من شیشه ای

تمام دل نوشته های من


در زمانه ای که آدم, آدم می درید و گرگ گیاهخواری پیشه کرده بود به اجبار,

در آن موسم که پرنده را با پرواز کاری نبود و گوسفند از بلندی سقوط می کرد به وهم پر گرفتن,

آنجا که مرغابی در آب خفه می شد و ماهی خود را به ساحل پرت می کرد,

به اعتماد نگاهت, تن لرزانم را به دست تو سپردم و تو اما بوسه را به نیشخند فروختی

و همانجا دانستم تنهاترینم!

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٧
واژه کلیدی :دل نوشته



کاش انتخاب,  یک حق نبود!

کاش بی اختیار بودم و معلول جبر قدرت برتر! تنها نظاره گر بودم نزاع میان دو نیروی مخالف را بی آنکه مسرور باشم به داشتن حق رای!

دقیق که نگاه می کنم می بینم, اختیار گاه مصیبتی می شود اعطا شده از سوی حضرت حق! کاش این حق هم چونان کلیه حقوق مدنی و فردی و اجتماعی و هزار کوفت و زهرمار, فقط نامی از بودن را به دوش می کشید!

تا نرنجم که امروز در عین آزادی عمل,  قدرت انتخاب ندارم!

چونان تراز میزانی شده ام که به هر سو بلغزم , کفه ی دیگرم با ضرب به زمین می خورد و متهم ردیف اول کسی نیست جز من!

عدالتم حکم به تساوی می کند و لاجرم عداوت می کارد در دل طرفین و سکوتم نیز چرکین می کند زخم های نیمه بسته را...

تف به این انصاف اجباری!

 

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٥
واژه کلیدی :دل نوشته



هر دو دست را به موازات هم تکیه گاه شقیقه ها می کنم و سر را آرام به زاویه نود درجه با سینه روی میز خم می کنم...
غرق می شوم در اوهام... در چراها و گاه فراتر می روم در شایدها، در توهم خود مقتدر می شوم، حکم می کنم به بایدها!
دیرزمانی نیست که راهی شده ام اما این راه انگار سر ناسازگاری دارد... می دانستم از همان اول می دانستم بی شک راه بس ناهمواری است اما این همه پست و بلند را دیگر در آن فنجان قهوه ندیده بودم!
خودم را سپردم به نسیمی که یک آن خوش آمد و ندانستم نسیم، گاه توفان می شود به جبر خالق!
سوز زمستان رخنه می کند نرم نرم میان بند بند استخوان هایم و من انگار لذت می برم از بی تفاوتی و باز راه می روم با همین پاهای برهنه! زمین گل آلوده سردتر از زمین خشک است، می دانم اما شوق رسیدن امانم نمی دهد...
یادم نیست که بود که می گفت: "ناگهان زمین می خورم! نمی دانم چه بود، سنگ بود... چاله بود... یا دستی از دستان جفاپیشه همیشه حاضر که پایم را شکست..."
 شکست؟ مطمئن نیستم... دردی حس نمی کنم اما... لنگیدنم گواه شکستن است و نوید به درازا کشیدن راه از پیش طولانی!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٩
واژه کلیدی :دل نوشته