من شیشه ای

تمام دل نوشته های من


آخر سال است و حجم کار روزانه در شرکت سر به فلک گذاشته است. با این حال صبح به صبح تلاش می کنم با روحیه ای شاد و افکاری باز، تمام امواج منفی را از خودم برانم و کارهای روزانه را به موقع سر و سامان دهم.
امروز هم کار بایگانی فایل های فروش سه ماهه سوم سال ادامه دارد. گرم کار هستم که ناخودآگاه چشمم به همکارم، آقای رفیعی می افتد. آقای رفیعی کارمند این بخش نیست اما ظاهرا برای کاری به این طبقه آمده. لبخند می زند و دستی به نشانه سلام بالا می آورد. با لبخندی تصنعی و سری که با زاویه به سمت چپ خم می شود، جواب سلامش را می دهم.
دوباره مشغول کار می شوم و نمی فهمم آقای رفیعی کی اتاق را ترک کرده. دیگر نمی بینمش تا ساعت ناهار. موقع ناهار توی سالن غذاخوری شرکت، کنار من نشسته و با چند همکار دیگر مشغول گپ و گفتگو می شویم. یک لحظه به فکر فرو می روم و افکارم از جمع فاصله می گیرد: "آقای رفیعی مرد جوان خوش تیپی است..." اما زود به خودم می آیم تا دیگران به سکوتم مشکوک نشوند.
بعد از ناهار از همکاران دیگر جدا می شوم و دوباره به طبقه و اتاق کار خودم بر می گردم.
کار می کنم و کار می کنم. انگشتانم روی کیبورد ضرب می گیرند و خسته می شوند اما باز کار می کنم تا اینکه بالاخره عقربه های ساعت نوید پایان کار امروز را می دهند. با عجله وسایلم را جمع و جور می کنم تا از سرویس جا نمانم وگرنه باید تمام راه را با تاکسی و اتوبوس تا خانه بروم.
آقای رفیعی کنار مینی بوس منتظرم ایستاده. مسیر خانه ما یکی است. توی سرویس کنار هم می نشینیم و از کار و مسائل روزانه شرکت حرف می زنیم. سرم را روی پشتی صندلی تکیه می دهم، آنقدر خسته ام که خوابم می برد. ناگهان با صدای آقای رفیعی از خواب می پرم: "رسیدیم..."
مسیر خانه ما یکی است، آپارتمان ما یکی است و اتفاقا هر دو در یک واحد زندگی می کنیم!
آقای رفیعی... نه !  سعید...سعید کلید می اندازد و در را باز می کند: "بفرمایید خانوم..."
-  "سعید جان تا من یه دوش می گیرم. چای رو بذار."
- "باشه عزیزم. فقط زود بیا یه چیزی واسه شام روبه راه کن که مردم از گشنگی..."
سعید... سعید من... باز هم سعید شده، تا فردا صبح که دوباره او آقای رفیعی شود و من خانم سعادتی!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٧
واژه کلیدی :داستانک