من شیشه ای

تمام دل نوشته های من


این روزها توی دلم رخت چنگ می زنند! اما نمی دانم رخت عروسی ست یا عزا!

صبح ها تا غروب با خودم کلنجار می روم و برای خود یک پا استاد فلسفه می شوم که: "از حالا دغدغه آینده را نداشته باش...". بعد برای خودم موعظه می کنم و سر خودم را به کار کردن گرم می کنم.

اما عصر که می شود، باز هم به جای تشت، دلم دریا می شود برای کوهی از رخت!

کاش زودتر رخت ها را آب بکشند و روی بند و جلوی باد آویزان کنند!

کاش چشم هایم را تا رسیدن روز چهلم روی هم می گذاشتم و به کما می رفتم... به کمایی بی درد!

چهل روز، یعنی شش هفته، یعنی یک ماه و ده روز و ... یک عمر!

دلم شور خوشی و ترس را با هم می زند!

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱
واژه کلیدی :دل نوشته