من شیشه ای

تمام دل نوشته های من


دیر زمانی بود برای خودم قلعه ای ساخته بودم محکم, با دیوارهایی موزون و مساوی به قامت.

دیوارهایی هم جوار و هم هدف.

 یکی دیوار تو, دیگری دیوار من و  البته سایرین هم, با سهمی برابر از معنای بودن.

در خوشی این گمان گم بودم که قلعه مان به زاویه ی قائم همه ی دیوارهاست که محکم است...

اما

دیوار من که به تلنگری فروریخت, تازه دریافتم سهم تو مساوی تر از سهم من است... بسی مساوی تر!

چرا که پایه ستون های دیوار تو مذکر اند و از من طعنه به تأنیث می خورند, حال آنکه معمار هر دو از ازل یکی بود!

قامتم شکست و دلم هم, پس به کینه بندش زدم!

روز و روزگار گذشت و من اما نه...

کاش می دانستی که بی گناه در دلم محکومت کردم به اجرای پرده ی آخر: تو فروبریزی و من متهورانه حض ببرم!

پانوشت: بعد از 27 سال زندگی, جمله ای رو از زبون کسی شنیدم که تمام دنیایی رو که توی این سال ها ساخته بودم به ثانیه ای ویران کرد و اون کسی نبود جز مادرم! تازه فهمیدم که یه مادر هم با یه خط کش بلند توی دلش خط میکشه و تقسیمش میکنه اونم نه به سهم برابر! خط میکشه حتی اگه زبونش سالها چیز دیگه ای رو تکرار کرده باشه...

دلم شکسته...



نویسنده : نوشین م ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٥
واژه کلیدی :دل نوشته