من شیشه ای

تمام دل نوشته های من


هر دو دست را به موازات هم تکیه گاه شقیقه ها می کنم و سر را آرام به زاویه نود درجه با سینه روی میز خم می کنم...
غرق می شوم در اوهام... در چراها و گاه فراتر می روم در شایدها، در توهم خود مقتدر می شوم، حکم می کنم به بایدها!
دیرزمانی نیست که راهی شده ام اما این راه انگار سر ناسازگاری دارد... می دانستم از همان اول می دانستم بی شک راه بس ناهمواری است اما این همه پست و بلند را دیگر در آن فنجان قهوه ندیده بودم!
خودم را سپردم به نسیمی که یک آن خوش آمد و ندانستم نسیم، گاه توفان می شود به جبر خالق!
سوز زمستان رخنه می کند نرم نرم میان بند بند استخوان هایم و من انگار لذت می برم از بی تفاوتی و باز راه می روم با همین پاهای برهنه! زمین گل آلوده سردتر از زمین خشک است، می دانم اما شوق رسیدن امانم نمی دهد...
یادم نیست که بود که می گفت: "ناگهان زمین می خورم! نمی دانم چه بود، سنگ بود... چاله بود... یا دستی از دستان جفاپیشه همیشه حاضر که پایم را شکست..."
 شکست؟ مطمئن نیستم... دردی حس نمی کنم اما... لنگیدنم گواه شکستن است و نوید به درازا کشیدن راه از پیش طولانی!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٩
واژه کلیدی :دل نوشته