من شیشه ای

تمام دل نوشته های من


سال هاست که آدم برفی درست نکرده ام...

آن زمان های نه چندان دور، عاشق برف بودم. از اواسط پاییز که سوز سرد هوا شروع می شد، تمام ذوق و شوقم این بود که برف ببارد و مدرسه ها تعطیل شوند. تعطیلی مدرسه هم همیشه مساوی بود با هیجان ساختن آدم برفی. آدم برفی هایی که هر چه بزرگتر می شدم، صاف و صوف تر و قشنگ تر می ساختمشان.

آدم برفی بسته به تغییر دمای هوا از یک روز تا گاهی یکی دو هفته نسبتاً زنده می ماند و بعد شروع می کرد به آب شدن و اول از همه آن دماغ هویجی اش می افتاد و من از پشت پنجره ذره ذره آب شدنش را تماشا می کردم و سال بعد با آنکه می دانستم عمر این آدم ساختگی خپل و سرد، چند روزی بیش نیست، باز سرمای هوا و کرخت شدن دست ها را به جان می خریدم و مصرانه می ساختمش!

یاد آن روزها به خیر... انتظار اولین برف درست و حسابی زمستانی زجرکشمان می کرد...

اما حالا برف که می بارد از پشت میز کارم آسمان شهر را نگاه می کنم و فکر ترافیک عصر و سرمای هوا در مسیر رسیدن به خانه، زجرم می دهد و مدام خدا خدا می کنم که برف تا عصر بند بیاید و زودتر به خانه برسم...

می گویند بچه ها کم طاقت هستند، نمی دانم پس چرا طاقت نسل ما با عدد سن مان رابطه معکوس پیدا کرده!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥
واژه کلیدی :دل نوشته