من شیشه ای

تمام دل نوشته های من


ته باغ، کنار دیوار آجری، یک نیمکت کهنه بود که به جای یکی از پایه هایش یک پیت حلبی را پر از سیمان کرده و گذاشته بودند...

و من ساعت ها روی آن نیمکت می نشستم و کتاب می خواندم، بی آنکه حتی بفهمم کمر پیت حلبی، زیر سایه سنگین آسایش من،

خم شده...



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳۱
واژه کلیدی :دل نوشته