من شیشه ای

تمام دل نوشته های من


نمی دانم

دم بادبادک نمی دانم هایم را به کدام درخت کهنسال باید گره بزنم

تا نسیم آرزوها که وزیدن گرفت،

به سرشان دست نوازش بکشد!

مانده ام تنها،

 چون غریقی از یاد رفته در انتهای دریاچه ی ابهام

و این آبی به ظاهر آرام

نم نمک تن خسته ام  را به تیغ فرسایش زمان می سپارد...

کاش آفتاب تو آنقدر سوزان بود

که همه ی هستی این سنگ گور لمیده بر تن نحیفم را تبخیر می کرد.

افسوس که در سایه روشن روزگار، تو هم بازیچه ای شدی در پس ابرها!

 

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٤
واژه کلیدی :دل نوشته