من شیشه ای

تمام دل نوشته های من


غروب زیبایی است یا لااقل در ذهن من زیبا نقش شده. رنگ اخرایی افق شقیقه های خسته ام را نوازش می کند، اما نه برای مدت طولانی! این آرامش هم لحظه ای است و مثل هیچ چیز دیگر این دنیا، طولانی و ابدی نیست.  حامد هم درگیر نوای موسیقی خودش است و صدای آن را تا مرز نهایت بلند کرده. انگار موسیقی ترنس، جو سبقت گرفتن از بقیه ماشین ها و آرتیست بازی درآوردن را در همه زنده تر می کند!

وارد سرازیری "همت – شرق" که می شویم، نرسیده به بوستان، مثل همیشه در افق، بادبادک ها را می بینم که در اوج گرفتن مسابقه می دهند و در این غروب قرمز، چه قدر زیبا تر شده اند. یاد بچگی می افتم، همیشه عاشق بادبادک بودم اما هیچ وقت نتوانستم بادبادک هوا کنم. هیچ وقت فرصت نشد.

کودکی ام خلاصه شده بود در ستون های مقالات علمی پدری که جسم هزاران دردمند را التیام می داد اما نمی فهمید تومور روح دخترکش در کجا ریشه کرده که انقدر ساکت است و نوجوانی ام شده بود سوژه تصویرهایی که مادر هنرمندانه روی بوم نقش می کرد و با افتخار به هنردوستان می فروخت.

کاش یک بار مادر برایم روی کاغذی ارزان گل می کشید، فقط برای من و ای کاش فقط یک بار پدر اجازه می داد فارغ از ترس بیمار شدن، هرچه قدر دلم خواست آلوچه غیربهداشتی بخورم!

حالا دیگر گذشته ها گذشته و من تک دختر دردانه ای هستم که پدر و مادر به نبوغ و استعدادهایش می بالند و آرزویشان هرچه مرتفع تر کردن نردبان این افتخار است. دختری شده ام نابغه با روحی لطیف و هنری اما... اما در حسرت دویدن به شوق اوج گرفتن بادبادکم...

ناخودآگاه دست حامد را می گیرم. متعجب نگاهم می کند، یک آن می ترسد که چرا در این حالت و درحالی که پشت فرمان است، دستش را گرفته ام! نگاهش نمی کنم و درحالی که نگاهم به افق غروب رنگ است، می گویم: "برایم بادبادک می خری؟"

حس می کنم سرعت ماشین کندتر می شود...



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱
واژه کلیدی :داستانک