من شیشه ای

تمام دل نوشته های من


میان هیاهوی روزمره گی ها،

میان گم شدن ها در یأس،

پیدا شدن ها در تردید،

میان نقب زدن ها به کورسوی نور،

میان خستگی هایی که گاه با امیدی هر چند کم جان،  در می شوند،

دلم یک دوست می خواهد!

بگو نشانی را درست آمده ام...

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۳
واژه کلیدی :دل نوشته و واژه کلیدی :شعر



بدون تو تار روزها را به پود شب هایم گره می زنم...

چاره ای نیست...

بخواهم یا نه،

نقش سرنوشت روی فرش زندگی بافته می شود

گاه تند و گاه اما کند.



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۸
واژه کلیدی :شعر و واژه کلیدی :دل نوشته



دم عمیق ... بازدم ...

دم عمیق ... بازدم ...

مربی باشگاه به خیال خودش تلاش میکند عمیق نفس کشیدن را یادم دهد!

نمی داند

مدت هاست که همین نفس های کوتاه هم،

به شماره افتاده!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٤
واژه کلیدی :دل نوشته



دلم

زیر مرداب بی موج نفرت،

رو به تعفن می رود آرام

و این رکود مسموم، ذره ذره روحم را می بلعد...

نه بارانی هست و نه حتی جویباری

که به این بستر راکد، حیات ببخشد.

مرداب من نرم نرم گنداب می شود  زیر رکود این نفرت

و تو

تنها شاهد آن هستی.

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۳
واژه کلیدی :شعر و واژه کلیدی :دل نوشته



دلتنگم،

دلتنگ از لحظه های پوچ و پوشالی

خسته،

خسته ی نشستن زیر سایه های داغ از آفتاب

رنجورم،

رنجور شمردن ستاره های ناپیدا،

آنها که مدفون اند به زیر بستر ابر...

صدای زمخت تنهایی در قلب لحظه هایم زنگ می زند.

پس کجای این جاده ی پر خم و پیچ وامانده ای؟

چرا به شب های تنهایی ام، رنگ شادی نمی زنی؟



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۳
واژه کلیدی :دل نوشته



عطر خاک نمناک،

نه همیشه از نوازش باران بر خاک خشک باغچه است...

گاهی شاید

بوی سنگ قبری باشد که در آخرین شب جمعه سال شسته می شود.

بر مزار من اما دوستان، سنگ نگذارید،

اجازه دهید همه خاک زمین، سقف گور من باشد،

تا هیچ سنگی مانع نفوذ باران به جسم پوسیده ام نشود.

می خواهم با هر باران از نو غسل کنم،

تا جسم وامانده ام چشم انتظار جمعه های آخر سال نماند!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٩
واژه کلیدی :دل نوشته



باز هم یلدایی دگر و امسال هم،

بی تو و با یاد تو، حافظم حکایت درد می کند.

چهل چله ام سر شد و نیامدی...

کجا ماندی ای آرام آلام؟

 

پانوشت: هر کاریکردم ذهن درگیرم نتونست بقیه متن رو بنویسه! شاید یه وقت دیگه تمومش کردم... شاید هم همین طوری بهتر باشه!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۸
واژه کلیدی :دل نوشته



کاش هنوز برایم همان قهرمانی بودی که وقتی به سفر می رفت، با شوق روزها را و دلتنگی ام را در دفتر نقاشی خلاصه می کردم، تا بازگردد...

کاش هنوز، بلندترین جای جهان، شانه های تو بود...

افسوس!

بزرگ و بزرگتر شدم و تو دور و دورتر...

یک عمر آرزو می کردم قد تو شوم، همرنگ تو: بزرگ و قوی و مهربان،

اما

بزرگ شدن آرزویی بود که در پس کوچه های کودکی هایم جا ماند!

و تو... کاش یک بار تلاش می کردی مثل من باشی،

 جای من: خرد و شکننده، پریشان آینده و دل نگران حکم فرجام!

کاش درک می کردی آدم ها بزرگ که می شوند، دنیایشان را میان تو و غیرتوها قسمت میکنند...

و ای کاش اجازه می دادی تو را هم در این دنیای جدید مالک گوشه ای کنم، سهمی لااقل!

افسوس که تو خود را به دیار انزوا در انتهای قلبم تبعید کردی...



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۱
واژه کلیدی :دل نوشته



این روزا یه کشف تازه کردم: ایستگاه اتوبوس!

از سرکار یا باشگاه که با مترو میام سر خیابون دولت، تو ایستگاه اتوبوس میشینم و مردم رو نگاه میکنم. بعضی وقتا عینک آفتابی بزرگم رو میزنم که چشمای خیسم معلوم نشه! نمیدونم این روزا به حال خودم چشام خیس میشه یا به حال مردم بدبخت کوچه و خیابون و یا شایدم به حال این شهر خسته...

بگذریم، حالا باز تو ایستگاه اتوبوسم...

چند دقیقه پیش یه زن از تاکسی پیاده شد که یه چادر کهنه سرش بود و دستش پر بود از چیزایی که انگار آورده بود سر چهارراه بفروشه. به جای اون یه مرد سوار تاکسی شد و اتفاقا اونم دستش پر بود، پر از میوه و بسته های خوش آب و رنگ خریدهاش...

اون طرف تر یه پیرمرد رو می بینم که با یه جاروی بلند گردگیری به راننده ها التماس میکنه بذارن ماشین هاشون رو تمیز کنه و البته هیچ کس حتی شیشه ماشین رو پایین نمیده که نگاهش کنه...

آفتاب داره آروم آروم غروب میکنه اما عینک من هنوز روی چشمامه... اه، چرا اتوبوس لعنتی نمیاد؟

دلم میخواد برم به اون پیرمرد بگم من بهت پول میدم اما ماشین ندارم که تمیزش کنی، به جاش ده دقیقه به درد دلم گوش کن شاید دلم از این همه غبار تمیز و صاف بشه...

خستگی توی نگاهش موج میزنه، انگار از منم خسته تره... دو دل شدم، دوست دارم برم سمتش اما آروم آروم دور میشه...

سوزش خفیف توی دماغم ندا از بغض میده و اینکه همین الآن هاست که چشمام نمناک شه...

راستی

عینکم کجاست؟ مگه روی چشمام نبود؟



نویسنده : نوشین م ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٦
واژه کلیدی :دل نوشته



همین امروز، آشنایی نه چندان دیرین، سفره اش را پیش من غریبه گشود تا کمی از نان و بغض مانده در ته آن را با هم شریک شویم!

خوردم و گفتم:

 الهی شکر!!!

این روزها همه مان در هزاران سوال بی جواب غوطه می خوریم...

 در فهرست سیاهی از ابهامات که همیشه با سوال معروف "چرا من؟" آغاز می شوند...

کاش زودتر اشک های من یکی سیل شوند...

دوست دارم بقیه افکارم را حین غرق شدن در شایدها و ای کاش ها به گور ببرم...



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۱
واژه کلیدی :دل نوشته



نمی دانم

دم بادبادک نمی دانم هایم را به کدام درخت کهنسال باید گره بزنم

تا نسیم آرزوها که وزیدن گرفت،

به سرشان دست نوازش بکشد!

مانده ام تنها،

 چون غریقی از یاد رفته در انتهای دریاچه ی ابهام

و این آبی به ظاهر آرام

نم نمک تن خسته ام  را به تیغ فرسایش زمان می سپارد...

کاش آفتاب تو آنقدر سوزان بود

که همه ی هستی این سنگ گور لمیده بر تن نحیفم را تبخیر می کرد.

افسوس که در سایه روشن روزگار، تو هم بازیچه ای شدی در پس ابرها!

 

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٤
واژه کلیدی :دل نوشته



نمی دانم

دم بادبادک نمی دانم هایم را به کدام درخت کهنسال باید گره بزنم

تا نسیم آرزوها که وزیدن گرفت،

به سرشان دست نوازش بکشد!

مانده ام تنها،

 چون غریقی از یاد رفته در انتهای دریاچه ی ابهام

و این آبی به ظاهر آرام

نم نمک تن خسته ام  را به تیغ فرسایش زمان می سپارد...

کاش آفتاب تو آنقدر سوزان بود

که همه ی هستی این سنگ گور لمیده بر تن نحیفم را تبخیر می کرد.

افسوس که در سایه روشن روزگار، تو هم بازیچه ای شدی در پس ابرها!

 

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٤
واژه کلیدی :دل نوشته



ته باغ، کنار دیوار آجری، یک نیمکت کهنه بود که به جای یکی از پایه هایش یک پیت حلبی را پر از سیمان کرده و گذاشته بودند...

و من ساعت ها روی آن نیمکت می نشستم و کتاب می خواندم، بی آنکه حتی بفهمم کمر پیت حلبی، زیر سایه سنگین آسایش من،

خم شده...



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳۱
واژه کلیدی :دل نوشته



می روم

یک روز، کوله بار خاک گرفته خستگی ام را می بندم

و از این سرزمین وحوش،

 کوچ می کنم به جایی که خورشیدش بی اجازه طلوع کند

و تو آن روز

پشت سرم به جای آب، نمک بپاش

که در ردپایم هیچ سبزینه ای جوانه نزند.

 

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۳
واژه کلیدی :دل نوشته



میان هیاهوی هر روز زندگی

گاهی مجسمه می شوم.

بی حرکت،

مصلوب خاطرات!

دنیا حرکت می کند و من

در انجماد ثانیه های بودنم،

در یاد تو غرق می شوم...



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٩
واژه کلیدی :دل نوشته



وقتی درد موذیانه در بند بند وجودم رخنه می کند،

تمام آرزویم می شود همین یک جمله:

      "ای کاش زن نبودم!"



نویسنده : نوشین م ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢
واژه کلیدی :دل نوشته



امروز بی هراس از خیس شدن،

زیر اولین باران سرکش بهار، راه رفتم!

بی تو اما با فکر تو...

و برای اولین بار، هرگز به ذهنم نرسید که: "ای کاش اینجا بودی"!

تصویرت آرام آرام در پس ذهنم رنگ می بازد و تو دور می شوی...

درست مثل باران بهاری که آنی شروع می شود،

مدتی افسار گسیخته بر سر مردم بی چتر می بارد

و ساعتی بعد،

پرتو خورشید، آخرین آثارش را هم تبخیر می کند

انگار که اصلاً نیامده!

...

و تو آرام آرام دور می شوی



نویسنده : نوشین م ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠
واژه کلیدی :دل نوشته



انبوه بتن و ستون های فلزی، بالاخره کار خودشان را کردند؛

آن دور دست ها،

درست رو به روی پنجرۀ حقیر اتاق من،

یک آسمان خراش دراز و عریض، قد علم کرده!

حالا دیگر حتی افق دود آلود و گرفتۀ شهر هم،

از پنجرۀ اتاقم پیدا نیست...



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٤
واژه کلیدی :دل نوشته



در این باغ بی دار

که سر تا سرش گشته محصور دیوار

در این باغ خشکیده ی بی گیاه

در این باغ رفته ز یاد توی پر گناه

من وام دار همه لحظه های تباه

نشستم به یاد تو و خاطرات سیاه

......

گاهی دلم میگیره

به خاطر اون سال های از دست رفته غصه میخورم

اما باور دارم که از روی اون خاطرات و تجربه ها بوده که پل من به امروز ساخته شده

وگرنه همچنان تو دل حباب اون روزها غوطه میخوردم!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٤
واژه کلیدی :شعر و واژه کلیدی :دل نوشته



نام آوای قوطی خالی نوشابه که با هر لگد من تن آسفالت کوچه خلوت را می خراشد, چیست؟

"تق تق" که نیست, "خش خش" هم نه... نیست! "دنگ دنگ" هم که بیشتر صدای آشنای چهارشنبه آخر سال است و حال و هوای قاشق زنی!

نمی دانم...شاید صدایی مبهم است از هم آوایی تق تق و خش خش! مثل اختلاط ناهمگون ترس و یأسی که در ذهن آشفته ام دنگ دنگ می کوبد!

 

پانوشت: (بی ربط اما واقعی:) دلم برای "بویا" تنگ شده! بویا با خروار خروار انرژی غیر مستقیم و بی دریغ, ناخودآگاه ترغیبم می کرد بنویسم... از وقتی رفته حس و حال نوشتن ندارم!

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٠
واژه کلیدی :دل نوشته



یلدای من همه ی شب های بی تو بودن است,

همه ی دیروزها, امروزها و شاید فرداها...

و آه سردی که از بلندترین و تاریک ترین شب سال هم, یک دقیقه طولانی تر است.

یلدای من سیاه تر از آن است که با سرخی انار, رنگ بگیرد.

انگار شب من, بی سحر میان دو آینه موازی تا ابد تکرار می شود...



نویسنده : نوشین م ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩
واژه کلیدی :دل نوشته



سال هاست که آدم برفی درست نکرده ام...

آن زمان های نه چندان دور، عاشق برف بودم. از اواسط پاییز که سوز سرد هوا شروع می شد، تمام ذوق و شوقم این بود که برف ببارد و مدرسه ها تعطیل شوند. تعطیلی مدرسه هم همیشه مساوی بود با هیجان ساختن آدم برفی. آدم برفی هایی که هر چه بزرگتر می شدم، صاف و صوف تر و قشنگ تر می ساختمشان.

آدم برفی بسته به تغییر دمای هوا از یک روز تا گاهی یکی دو هفته نسبتاً زنده می ماند و بعد شروع می کرد به آب شدن و اول از همه آن دماغ هویجی اش می افتاد و من از پشت پنجره ذره ذره آب شدنش را تماشا می کردم و سال بعد با آنکه می دانستم عمر این آدم ساختگی خپل و سرد، چند روزی بیش نیست، باز سرمای هوا و کرخت شدن دست ها را به جان می خریدم و مصرانه می ساختمش!

یاد آن روزها به خیر... انتظار اولین برف درست و حسابی زمستانی زجرکشمان می کرد...

اما حالا برف که می بارد از پشت میز کارم آسمان شهر را نگاه می کنم و فکر ترافیک عصر و سرمای هوا در مسیر رسیدن به خانه، زجرم می دهد و مدام خدا خدا می کنم که برف تا عصر بند بیاید و زودتر به خانه برسم...

می گویند بچه ها کم طاقت هستند، نمی دانم پس چرا طاقت نسل ما با عدد سن مان رابطه معکوس پیدا کرده!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥
واژه کلیدی :دل نوشته



من در این چارچوب جبری تنگ دست و پا میزنم و تو میگویی این جبر نیست و انسان  مزین است به اختیار!

هیچ فکر کرده ای قصه ی ما از ازل با جبر آغاز می شود؟ کدامیک به میل خود به دنیای نامهربان جرم و جنایت و خشم پا نهادیم؟ مگر خدا از ما نظر خواست؟

درست که فکر کنی می بینی همه مان عروسکیم: آدمک های خیمه شب بازی که فقط نمایشنامه ی از پیش نوشته را اجرا می کنند... بقیه اش فقط یک سری حرف قشنگ است که به درد نوشتن و تابلو ساختن برای سردرها می خورد!

روی جسدی که در آتش سوخته آب نمی ریزند که قلبش خنک شود! تو هم با این حرف های مسخره روی قلب سوخته ی من آب نریز!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢
واژه کلیدی :دل نوشته



در زمانه ای که آدم, آدم می درید و گرگ گیاهخواری پیشه کرده بود به اجبار,

در آن موسم که پرنده را با پرواز کاری نبود و گوسفند از بلندی سقوط می کرد به وهم پر گرفتن,

آنجا که مرغابی در آب خفه می شد و ماهی خود را به ساحل پرت می کرد,

به اعتماد نگاهت, تن لرزانم را به دست تو سپردم و تو اما بوسه را به نیشخند فروختی

و همانجا دانستم تنهاترینم!

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٧
واژه کلیدی :دل نوشته



کاش انتخاب,  یک حق نبود!

کاش بی اختیار بودم و معلول جبر قدرت برتر! تنها نظاره گر بودم نزاع میان دو نیروی مخالف را بی آنکه مسرور باشم به داشتن حق رای!

دقیق که نگاه می کنم می بینم, اختیار گاه مصیبتی می شود اعطا شده از سوی حضرت حق! کاش این حق هم چونان کلیه حقوق مدنی و فردی و اجتماعی و هزار کوفت و زهرمار, فقط نامی از بودن را به دوش می کشید!

تا نرنجم که امروز در عین آزادی عمل,  قدرت انتخاب ندارم!

چونان تراز میزانی شده ام که به هر سو بلغزم , کفه ی دیگرم با ضرب به زمین می خورد و متهم ردیف اول کسی نیست جز من!

عدالتم حکم به تساوی می کند و لاجرم عداوت می کارد در دل طرفین و سکوتم نیز چرکین می کند زخم های نیمه بسته را...

تف به این انصاف اجباری!

 

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٥
واژه کلیدی :دل نوشته



هر دو دست را به موازات هم تکیه گاه شقیقه ها می کنم و سر را آرام به زاویه نود درجه با سینه روی میز خم می کنم...
غرق می شوم در اوهام... در چراها و گاه فراتر می روم در شایدها، در توهم خود مقتدر می شوم، حکم می کنم به بایدها!
دیرزمانی نیست که راهی شده ام اما این راه انگار سر ناسازگاری دارد... می دانستم از همان اول می دانستم بی شک راه بس ناهمواری است اما این همه پست و بلند را دیگر در آن فنجان قهوه ندیده بودم!
خودم را سپردم به نسیمی که یک آن خوش آمد و ندانستم نسیم، گاه توفان می شود به جبر خالق!
سوز زمستان رخنه می کند نرم نرم میان بند بند استخوان هایم و من انگار لذت می برم از بی تفاوتی و باز راه می روم با همین پاهای برهنه! زمین گل آلوده سردتر از زمین خشک است، می دانم اما شوق رسیدن امانم نمی دهد...
یادم نیست که بود که می گفت: "ناگهان زمین می خورم! نمی دانم چه بود، سنگ بود... چاله بود... یا دستی از دستان جفاپیشه همیشه حاضر که پایم را شکست..."
 شکست؟ مطمئن نیستم... دردی حس نمی کنم اما... لنگیدنم گواه شکستن است و نوید به درازا کشیدن راه از پیش طولانی!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٩
واژه کلیدی :دل نوشته



خیابان های ناهموار پر از چاله و گودال، با سنگفرشی به شکل پارچه ای چهل تکه...

اتومبیل های بی قرار و عربده کش و رانندگان عجول مجنون حال...

بوق و همهمه، اضطراب و تعجیل و قدم های تند و بلند...

آدم هایی از چهره و لهجه های مختلف که صحن علنی سازمان ملل را تداعی می کنند...

نگاه های دم به دم به عقربه هایی که تند از پی هم می دوند و ...

...

این تمام سهم من از صبح های خنک پائیزی زادگاهم است.



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۱
واژه کلیدی :دل نوشته



کنار تو تنهایی ام را فریاد می زنم

آنقدر بلند که صدا آرام آرام در گلویم خفه می شود...

تو اینجایی اما

کاش می دانستی تنهایی من فقط یک جای خالی ندارد که تو آن را پر کنی!

حضور تو با تمام معنایش فقط وصله ای می شود روی زخم های پینه بسته ی یک طرف دلم!

با طرف دیگر چه کنم؟



نویسنده : نوشین م ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩
واژه کلیدی :دل نوشته



دیر زمانی بود برای خودم قلعه ای ساخته بودم محکم, با دیوارهایی موزون و مساوی به قامت.

دیوارهایی هم جوار و هم هدف.

 یکی دیوار تو, دیگری دیوار من و  البته سایرین هم, با سهمی برابر از معنای بودن.

در خوشی این گمان گم بودم که قلعه مان به زاویه ی قائم همه ی دیوارهاست که محکم است...

اما

دیوار من که به تلنگری فروریخت, تازه دریافتم سهم تو مساوی تر از سهم من است... بسی مساوی تر!

چرا که پایه ستون های دیوار تو مذکر اند و از من طعنه به تأنیث می خورند, حال آنکه معمار هر دو از ازل یکی بود!

قامتم شکست و دلم هم, پس به کینه بندش زدم!

روز و روزگار گذشت و من اما نه...

کاش می دانستی که بی گناه در دلم محکومت کردم به اجرای پرده ی آخر: تو فروبریزی و من متهورانه حض ببرم!

پانوشت: بعد از 27 سال زندگی, جمله ای رو از زبون کسی شنیدم که تمام دنیایی رو که توی این سال ها ساخته بودم به ثانیه ای ویران کرد و اون کسی نبود جز مادرم! تازه فهمیدم که یه مادر هم با یه خط کش بلند توی دلش خط میکشه و تقسیمش میکنه اونم نه به سهم برابر! خط میکشه حتی اگه زبونش سالها چیز دیگه ای رو تکرار کرده باشه...

دلم شکسته...



نویسنده : نوشین م ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٥
واژه کلیدی :دل نوشته



 

داستان بودن من را که نقش کنی،

از همان آغاز تا خود حال،

همه اش می شود یک قاب

می شود چارچوبی که مهمان دائم طاقچه ی تنهایی های امروزم است.

آن هم تقدیم تو،

بردار و برو!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٥
واژه کلیدی :دل نوشته



تن گچی دیوار نم زده را با ناخن می خراشم

یک، دو، سه... هزار!

هر خط، یک روز

دیوار تنهایی ام جای خالی ندارد،

چرا نمی آیی؟

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٢
واژه کلیدی :دل نوشته



پلک هایی را که سال هاست در حسرت این لحظه,  ثانیه ها را می شمارند, آرام روی هم جفت می کنم.

نفس می کشم,  نفسی به عمق تمام روزهای رفته خوش و ناخوش و روزهای نامعلوم آینده! حسش می کنم,  سوز اکسیژن خالص است که به ریه هایم چنگ می اندازد. ریه های من اما با این عنصر بیگانه اند, درست مثل نوازش نرم تیغ کاکتوس روی تن بادکنک!

لحظه موعود نزدیک است و حالا دیگر تاب نسیان ندارم. شمارش معکوس آغاز می شود:

سه... دو... یک!

لحظه طلایی فوران فرا می رسد و تنم را به دست جاذبه می سپارم.

شتاب و هیجان سرعت, آرام آرام فروکش می کند و بعد... سبک می شوم,  سبک مثل ماهی مرده ای روی آب و رها,  درست مثل قاصدکی ویلان مانده در مسیر نسیم!

خاطرات خوش و آرزوهای باقی,  به نوبت روی سن تئاتر ذهن اجرا می شوند و من مهمان افتخاری این اجرا هستم و با شوق برای هر پرده,  دست می زنم.

اصلاَ مهم نیست آن پائین چه چیزی در انتظار رقم زدن پرده آخر این سفر نوازشگر است,  شاید دشتی پرگل یا زمین سرد,  نمی دانم تخته سنگ,  یک درخت یا حتی ماشینی سرد و فلزی...

هرچه باشد,  ارزشش را دارد: ارزش تجربه هیجان سقوط آزاد!

و من اطمینان دارم که باز از نو سقوط را تجربه خواهم کرد...بارها و بارها...



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٦
واژه کلیدی :دل نوشته



خونه بچگی های من, یه خونه سه طبقه بود تو خیابون کمیل تهران (نزدیک دامپزشکی,  جیحون...). طبقه اول ما می شستیم,  دوم عمو اینا و سوم مامان بزرگم یعنی زن دوم پدربزرگم که جناب پدربزرگ محترم,  بعد از مامان بزرگم گرفته بود و این مامان بزرگ جدید از مامان من و زن عموم,  یعنی از دو تا عروس هاش کوچیک تر بود و البته ما عاشقش بودیم بس که پاک و خوش قلب بود...

تازه 5 سالم شده بود که عمو اینا از اون خونه رفتن به یه خونه بزرگتر تو امیرآباد. یه شب به رسم مهمونی اومدن خونه ما و من با همبازی های قدیمی کلی کیف کردم. شب موقع رفتن,  بچه های عمو تعارف کردن که بیا با ما بریم خونه مون و من هم آویزون مامان تا بالاخره اجازه رو گرفتیم...

قبل اون هم بارها شب بدون مامان و بابام خونه فامیل مونده بودم,  اما اون شب موقع خواب نمی دونم چرا هی بغضم می گرفت! رفتم تو اتاق دختر عمو و پسر عموم بخوابم اما هر کاری کردم نشد... فقط هی بغض می کردم و سعی می کردم بغضم رو فرو بدم که کسی نفهمه اما بعد,  با صدای نفسی که کلی بغض جمع شده رو با خودش بالا میاورد,  توجه همه رو جلب می کردم.

عموی طفلکم از اتاق خودشون اومد تو اون اتاق و پیش من رو زمین دراز کشید و شروع کرد برام قصه "دختر شاه پریون" رو تعریف کردن... به قصه گوش می دادم اما باز لابه لای قصه یه دونه از اون نفس های بغض آلود می کشیدم و با صدای پر از بغض بچگی می گفتم: "دلم برای مامانم تنگ شده..."

طفلی عمو,  قصه رو تا آخر گفت اما وقتی دید من هنوز دلم برای مامانم تنگه,  نصفه شبی لباس پوشید و منو برد در خونه خودمون و هیچ وقت یادم نمی ره وقتی منو داد بغل مامانم چه جوری با خنده گفت: "اینم از امانتی دلتنگ شما..."

بیشتر از بیست سال گذشته اما هنوز لحن عمو تو اون قصه ای که تعریف می کرد,  تو گوشم مونده...

هنوزم گاهی دلم همون قدر برای بعضی چیزا تنگ میشه و با بغض نفس عمیق می کشم... اما دیگه عمویی در کار نیست که با قصه ش,  چند ثانیه آرومم کنه...

عموی طفلک من چند سال پیش تو عین ناباوری همه ما,  رفت که تا ابد فقط برای خودش قصه بگه, اونم زیر یه خروار خاک سرد!

حالا من موندم و یه عالمه دلتنگی های جورواجور و یه گردان آدم فضول که جای قصه گفتن,  فقط میخوان سردربیارن که چرا بغض دارم!

هنوزم مثل بچگی هام,  ریز ریز و بی صدا گریه می کنم...

 

پانوشت: این روزا خیلی دلم تنگه و تا تقی به توقی میخوره,  بغضم میگره و شکر خدا هم که سر کارم تو شرکت,  یه گردان آدم فضول نشستن ببینن چرا من دو دقیقه نمی خندم که بریزن سرم بپرسن چی شده...

یه جورایی نگرانم!

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢
واژه کلیدی :دل نوشته



به جشن تولدم اگر می آیی، برایم دسته ای پیچک ابلق بیاور

دوست دارم پیچک ها را پای دیوار تنهایی ام بکارم

تا به سوی خورشید قد بکشند و تهی دیوارم را پر از سبزینگی کنند

...

هر چند

یادم نبود، از وقتی تو آمدی

دیوار تنهایی ها فروریخته

 و روی خاکش درختی روئیده که شنیده ام نامش نارون است،

نارونی که به زودی سایه می دهد.

پس اگر خواستی برای روز تولدم دست خالی نباشی،

 فقط برایم آغوش بگشای

تا زیر چتر سایه همان نارون، هم آغوش شویم.

می گویند زیر تیغ خورشید مرداد، سایه خنک می چسبد...

 

پانوشت1: تولدم مبارک!

پانوشت2: برای حامد، کسی که معنای خیلی چیزها رو تو زندگی م عوض کرد.

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۱
واژه کلیدی :دل نوشته



دلم می خواد چشم بدوزم تو چشم زمین و زمان و هوار بزنم که بابا دست از نصیحت کردن بردارین!

یا لااقل نصیحت هم که میکنین، به جای اینکه همه ش بگین چی کار نکن یه بارم بگین چی کار بکن!!!!!

هی برای خودم علم استقلال دست می گیرم که من هر طور می خوام و دوست دارم زندگی می کنم! اما اگه گذاشتن!!!!

این یکی دیگه شاهکاره! داره یادم میده رو راست نباشم! ای خدا بزرگیت رو شکر...

خوب شد ما خواستیم یه غلطی تو زندگیمون بکنیم که همه راه افتادن و شدن ناصح بالفطره!

چهل و پنج دقیقه فک زده که این کارو نکن ال میشه، اون کارو نکن بل میشه... میگم چشم ولی خب پس چی کار کنم؟

میگه من چه می دونم... خیر سرت بزرگ شدی، خودت باید تصمیم بگیری!!!!!

یه لبخند تحویلش میدم که تو چشام شوق تشکر رو ببینه که آگاهم کرده و تو دلم فحشش میدم! حداقل اینجوری دلم خنک میشه که!

اصلا میدونی چیه؟ دلم می خواد مامان بشم! نه واسه اینکه منم هی سر اون غر بزنم که این کار رو بکن،  اون کار رو نکن،  نه! در کمال بی رحمی دلم میخواد مامان بشم که بچه مو ول کنم به حالش خودش هر گندی که عشقش کشید تو زندگیش بزنه! اما یاد بگیره خودش تجزیه و تحلیل کنه و خودش تصمیم بگیره. (من مرده این روش های نوین تربیتی خودم شدم... ترجمه و انگلیسی و اینا رو کلا بذارم کنار برم کتاب روانشناسی بنویسم!)

اما فکر نکنم روش تربیتیم رو بچه م هم عملی بشه! چون اون موقع هم یه سری پیدا میشن که هم منو نصیحت کنن هم بچه مو!

خوب بسه دیگه... امروز به اندازه کافی نق زدم! برم که الآناست که یکی دیگه شون با آخرین ورژن نصایح فوق ناب از راه برسه!

ته نوشت: آخر آخرش خوب میدونم بعضی هاشون از دوست داشتن زیادیه که برام به خاطر خودم،  نسخه می پیچن. نباید بی رحم باشم واسه همین فقط تو دلم فحششون میدم! دل من هم که شیشه ایه و همه چی از توش پیداست!!!!!!!!!!

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٧
واژه کلیدی :دل نوشته



تابستان های بچگی را خوب به خاطر دارم.

خوب یادم هست یک دوچرخه نارنجی داشتم که از برادرم به دختر عمه ام و از او به پسر عمه ام و از پسر عمه به من رسیده بود! و همین دوچرخه نارنجی موروثی که بعد از من به خواهر و پسر عمه کوچکم رسید، همدم تمام عصرهای تابستانم بود!

خوب یادم هست، ته حیاطمان، پشت استخر، دو درخت توت داشتیم که به قرینه هم کاشته شده بودند. از آن درخت های توت مجنون و بی مزه سیاه رنگ که برای ما خوشمزه ترین میوه دنیا بود! مدرسه ها که تازه تعطیل می شد، توت ها رنگ می آمد. عصر به عصر توت می خوردیم و شب به شب کتک که باز هم لباس هایمان را به گند کشیده ایم!

خوب یادم هست اول تابستان با ذوق و شوق دو جوجه می خریدیم، یک سال جوجه مرغ، یک سال اردک، یک سال رسمی، یک سال رنگی... و هیچ سالی جوجه ها بزرگ نمی شدند! بعد از چند هفته می مردند و با غصه ته حیاط چالشان می کردیم و به خودمان قول می دادیم که سال دیگر، جوجه نمی خریم و هیچ سالی سر قولمان نمی ماندیم!

خوب یادم هست، سر ظهر تابستان، درست وقتی مادرم مست قیلوله می شد، پاورچین به حیاط می رفتم و بی صدا زیر تیغ آفتاب بازی می کردم! مادرم نمی گذاشت سر ظهر به حیاط بروم. می گفت گرمازده می شوی... اما من همیشه یواشکی می رفتم و هیچ وقت هم گرمازده نشدم! فقط هیجان زده می شدم و ته دلم ذوق می کردم که به جای چرت بعد از ناهار، در حیاط شیطنت می کنم!

خوب یادم هست، در همان شیطنت های ظهرگاهی یک کاری هم می کردم که الآن که یادش می افتم، از خودم شرمنده می شوم! فقط خودم را قانع می کنم که بچه بودم و عقلم نمی رسید! به خیال خودم به مورچه ها شنا یاد می دادم! مورچه های بیچاره را می انداختم توی یک سطل آب و می دیدم که حشره بینوا دست و پا می زند و با خوشحالی تشویقش میکردم که :" آفرین، داری یاد می گیری..." اما به جان خودم هیچ وقت هیچ کدامشان را نکشتم!

خوب یادم هست، آن موقع ها عاشق زندگی بودیم... نه خستگی در کار بود، نه دغدغه کاری و مالی و کوفتی و زهرماری زندگی! زندگی هر روزش پر از رنگ های شاد بود نه مثل حالا که گاه هفته ها، رنگ عوض نمی کند!

خوب یادم هست، آن دوران هیچ وقت تکرار نشد و من مدام برای خودم خاطراتش را تکرار کردم تا خوب یادم بماند!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۸
واژه کلیدی :دل نوشته



قلبم تند تند می زند.

شاید از ذوق است و ... یا دلهره!

نمی دانم...

دلیلش هر چه هست، خون می پاشد به رگ هایم و سرخ می کند گونه هایم را.

می آید...

کسی می آید که مثل هیچ کس نیست!

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٢
واژه کلیدی :دل نوشته



از همین حالا حسش می کنم،

حرم نفس تابستان است که به صورتم سیلی می زند!

داغ و بی رحم ...

این کولر لعنتی هم که 2 روز است "حیف برق" شده!

وااااای خدایا، امروز به درازای محیط زمین، نق دارم!

کاش اینجا بودی...



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱
واژه کلیدی :دل نوشته



آنقدر بی پروا به سمت خورشید رفت

که قبل از دریافتن راز درخشش ذوب شد

و قطره قطره چکید

راستی بهار امسال هم تموم شد و رفت پی کارش!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳۱
واژه کلیدی :دل نوشته و واژه کلیدی :عکس نوشته



گاهی دلم میخواد فراموش کنم بزرگ شدم...دلم میخواد بچگی کنم!

دلم میخواد یواشکی دست توی قندون ببرم... رو دیوار با ماژیک خط بکشم!

دلم میخواد از تاریکی بترسم...تو شلوارم جیش کنم!

دلم میخواد جیغ خوشحالی بکشم... آب بازی کنم!

 

دلم میخواد لباسامو کثیف کنم... از مامانم کتک بخورم!

دلم میخواد کتابای خواهرمو پاره کنم... تابستونا جوجه ماشینی بخرم!

دلم میخواد شستمو بخورم... تو پریز برق دست کنم!

اما حیف! تا میام دو دقیقه بچگی کنم، یادم می افته بزرگ شدم...



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٧
واژه کلیدی :دل نوشته



این روزها توی دلم رخت چنگ می زنند! اما نمی دانم رخت عروسی ست یا عزا!

صبح ها تا غروب با خودم کلنجار می روم و برای خود یک پا استاد فلسفه می شوم که: "از حالا دغدغه آینده را نداشته باش...". بعد برای خودم موعظه می کنم و سر خودم را به کار کردن گرم می کنم.

اما عصر که می شود، باز هم به جای تشت، دلم دریا می شود برای کوهی از رخت!

کاش زودتر رخت ها را آب بکشند و روی بند و جلوی باد آویزان کنند!

کاش چشم هایم را تا رسیدن روز چهلم روی هم می گذاشتم و به کما می رفتم... به کمایی بی درد!

چهل روز، یعنی شش هفته، یعنی یک ماه و ده روز و ... یک عمر!

دلم شور خوشی و ترس را با هم می زند!

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱
واژه کلیدی :دل نوشته



مثل همیشه بحث که به جاهای باریک می کشد، می زند به صحرای کربلا! سرم هوار می کشد که :

 "مرده شور اخلاق مردادیت را ببرند که حرف، حرف خودت است. بی منطقی و یک دنده... چند بار باید حالیت کنم که نمی شود؟!... مثل بچه ها فقط نق می زنی و حرف های مسخره تحویلم می دهی... اه حالم را با این غرور مزخرف مردادیت به هم می زنی!.. با این منم منم کردن هایت! با رویاهای کودکانه ات..."

این طور وقت ها ترجیح می دهم سکوت کنم! ظاهراً ماه تولدم وسیله ای شده برای خالی کردن عقده های نشکفتۀ این و آن!!!!

گناه من است که در مغز پر از گچ تو، فقط جای گنجیدن منطق و واقع بینی باقی است؟!

بنشین و با نقاله، زاویه های تیز زندگی را اندازه بگیر و با خط کش و فرمول ثابت کن که دو خط موازی یک زندگی تا ابد به هم نمی رسند!

من با تن برهنه و رویای آفتاب داغ امرداد، روی شن های خنک ساحل خوشم! تو هم به حساب و کتابت برس و پا برهنه وسط رویای من ندو!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٢
واژه کلیدی :دل نوشته



محکومم می کنی به جرم نگاهی که می گویی سرآغاز همۀ لغزش هاست

و بارها و بارها مرا حد می زنی

با هر نگاه، با هر سخن، با هر افسوس مرا به بهانۀ مجازات حد می زنی

کاش یک بار، نه حتی با لبخند، یادم می دادی

بکارت ذهنم را حفظ کنم.

کاش یادم می دادی که ذهنم باکره بماند برای لحظه های ناب زندگی...



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٦
واژه کلیدی :دل نوشته



بهار که می شود زمین و زمان حرف از نو شدن می زنند، از تازگی: همان حرف های تکراری و همیشگی!

از تحول می گویند، از تصمیم تازه شدن، از همسو شدن با طبیعت پاک، از این که "کاش ما هم در بهار طبیعت، متحول شویم"...

خسته شدم از این حرف های بی مزه و یکنواخت!

کدام تازگی؟ کدام بهار؟ کدام تحول وقتی فاصله نفس تا نفس فقط درد در سینه می آورد و بغض روزهای رفته؟!

باورم نمی شود... باورم نمی شود که بهار رویاهای من هنوز شکوفه نکرده، به خزان  نشسته است!

از افتادن این برگ تا برگ بعد، فرسوده تر می شوم و تو نمی بینی! هر بهار نوید رنجی تازه است بر این قامت خسته و تو نمی فهمی...

کاش می دانستی این خستگی سزای شوق قد کشیدن است! قد کشیدم تا زیر سایه ام بیاسایی، نمی دانستم برای ساختن سایه بان، تبر به ساقه ام میزنی!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٤
واژه کلیدی :دل نوشته



می گویند باران رحمت است اما من می گویم مصیبت است!
این باران چه دارد جز ترافیک و ازدحام بی دلیل مردم و گیر نیامدن تاکسی؟!
چه دارد جز دلهرۀ دیر رسیدن؟!
جز خیس شدن و لرزیدن؟!
چه هدیه ای دارد جز قیافه ای درهم و موهایی آشفته و وز کرده و گام هایی که به امید زودتر رسیدن بلند تر می شوند؟!
چه پیامدی دارد جز گرفتگی جوی ها و سرازیر شدن آب در خیابان؟! آبی که گستاخانه تا مچ پاها بالا می آید...
باران زیباست... زیر باران همه شاعر می شوند اما به شرط آنکه لیوان داغ چای به دست پشت پنجرۀ تمام قد، به تماشایش نشسته باشند، نه اینکه زیر هجوم قطره های درشتش، بی پناهِ چتر بمانند!
از باران، از این به قول همه "رحمت" بیزارم!


...


آسمانِ گرفته نوید باران می دهد... کاش اینجا بودی تا با هم زیر باران قدم بزنیم!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
واژه کلیدی :دل نوشته



گاهی به گذشته فکر می کنم... به گذشته های دور... به "من" در زندگی قبلی! فکر می کنم در زندگی ام پیش از این که بوده ام یا... یا شاید چه بوده ام!

اکثر آدم هایی که از آنها این سوال را می پرسم، یا تکه ای از آسمان بوده اند، یا نسیم بهاری، یا یک عقاب سبکبال و یا حتی شاعری خوش قلب!

اما من می دانم که سنگ بوده ام! یک تکه سنگ کوچک! تکه سنگی که زمانی از جایی رها شده و بعد در قلب رودخانه ای مأوا گزیده!

سنگی که گاه با جریان تند رودخانه همراه شده، روی تن سنگ های کوچک و بزرگ دیگر ضرب آهنگ گرفته و گاه در بستر رودخانه آرام لمیده و سنگ های بزرگ و کوچک تنش را خراش داده اند، تنه اش زده اند و از روی سرش رد شده اند تا دوباره به تکاپو افتاده...

گاه از سرمای آب لرزش گرفته و گاه روی بستر خشک رودخانه، تیغ آفتاب را پذیرا بوده به امید فصل بارش و حرکت دوباره...

زمانی چون کشتی به گل نشسته، روی کناره رودخانه ساکن شده و بعد به دست کودکی بازیگوش دوباره به جریان آب پرتاب شده...

رنگم؟ نمی دانم... چه فرقی می کند سیاه بوده باشم یا سپید؟ قهوه ای یا طوسی؟ مهم این است که رخوت سکون، سبزی خزه ها را به میهمانی تنم وعده نگرفته بوده.

آنقدر جلو رفته ام که تمام زوایای تیز و خشنم ساییده و مسطح شده و بعد در یکی از روزهای خدا، در کمال ناباوری و حین حرکتم روی رگ رودخانه، در پناه سنگی بزرگ آرام گرفته ام. سنگی حامی که سایه اش را سخاوتمندانه روی سرم گسترده، سایه ای که مرا از نفوذ موذی آفتاب و هجوم خزه ها، از یورش هم نوعان سنگی ام، سرمای آب و خشکی خاک، تا ابد حفظ می کرده است...

آرامش بوی خوبی داشته اما دلم برای روزهای پویایی می تپیده است... کاش با هم دوباره به راه می افتادیم... من و آن سنگ بزرگ با هم...

...

نمی دانم شاید هم بوته ای خار بوده ام رقصان به دست باد روی خاک داغ کویر...



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٧
واژه کلیدی :دل نوشته



هوای آسمان سرخ است

نوای این زمین غمگین

پریشانم از این دنیا،

از این مستی عالم گیر

غم عالم چه می تازد

به قلب نازکم، اما

من از خود بیخودم انگار

سراپا مست این دنیا



نویسنده : نوشین م ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱
واژه کلیدی :دل نوشته



آدم ها آدم ها آدم ها

آدم ها می آیند..... آدم ها می برند

آدم ها می خندند..... آدم ها می گریانند

آدم ها می گویند..... آدم ها می رنجانند

آدم ها می شکنند..... آدم ها رد می شوند

گاه خوب، اما... آدم ها آدمند

آدم و آدم و آدم می شود مردم

و مردم خطاب است برای سوم شخص جمع غایب

جمع غایب؟!

پس چرا ما، همه ی ما به نفع جمع غایب زندگی می کنیم؟

چرا من اول شخص حاضر، اولویت دوم است پس از جمع غایب؟!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٦
واژه کلیدی :دل نوشته



کاش زودتر یک تاکسی از راه برسد. آنقدر خسته ام که حوصله ی ایستادن در این خیابان شلوغ و این شهر آلوده را ندارم.

  این پا و آن پا می کنم. چند تاکسی می آیند و بعد از شنیدن مقصد، سری به نشانه ی "نه" تکان می دهند و می روند. من نمی دانم اینها که همین یک کیلومتر مستقیم را هم نمی روند، مقصدشان کدام گوری است!

بالاخره طلسم می شکند و یه پیکان مدل عهد بوق کرم رنگ جلویم ترمز می زند. یک آقای جوان و خوش تیپ جلو نشسته و دو دختر خانم هجده نوزده ساله هم روی صندلی عقب جا خوش کرده اند و البته راننده هم با آن تیپ و قیافه اش دست کمی از ماشینش ندارد. ماشین که چه عرض کنم برای خودش یک مغازه خرازی است... خدایا به همین هم شکر که بهتر از معطلی در خیابان است!

نبض خستگی کار روزانه روی بند بند وجودم ضرب گرفته و فقط دوست دارم زودتر به خانه برسم. چشم هایم را روی هم می گذارم و سرم را به پشتی صندلی تکیه می دهم تا بلکه شقیقه هایم کمی آرام بگیرد. کم کم چرت داخل تاکسی زیر زبانم مزه می کند که ناگهان  غرق هیاهو و سر و صدای اطراف می شوم و آرامشم بر هم می خورد:

 دو دختری که کنارم روی صندلی عقب نشسته اند از لحظه ای که سوار شده ام مدام با هم بلند بلند حرف می زنند. ظاهراً پشت سر یکی از همکلاسی هایشان صفحه گذاشته اند که بحث آنقدر داغ است:

-"خاک توی سرش! صد دفه گفتم به این پسره ی نکبت دل نبند! خود خرش خواست. من دیگه چی کار کنم؟!"

- "آخه اینا که همدیگه رو دوست داشتن..."

- "برو بابا تو ام مثل پیژامه ی پیرمردا ساده ای ها! دوست داشتن چی؟ کشک چی؟"

- "چی بگم؟!"

و بحث همچنان بلند بلند ادامه دارد...

 شازده پسری که روی صندلی جلو نشسته هم دست کمی از اینها ندارد، با این تفاوت که من خوشبختانه صدای هم صحبتش را که از پشت گوشی موبایل می آید، نمی شنوم:

- "گم شو مثبت بازی در نیار، سه روزه بر می گردیم... بابا یه جوری باباتو بپیچون دیگه... از هرچی رفیق بی عرضه س بدم میاد به خدا... نه بابا خودمونیم... اه نه بابا اگه اون الاغ بیاد من خودمم نمیام..."

و اما آقای راننده ی محترم؛ پشت چراغ قرمز رفیق همکارش را دیده و تقریباً تا کمر دولا شده بیرون و با او گپ می زند:

- "نه به پیغمبر! پولا دیگه برکت نداره... اونم با این وضع بنزین... پونزده تومن دادم، بیست تا زدم. خودت که می دونی سر خیابون نرسیده تمومه، اونوقت مردم میگن چرا کرایه گرون میشه... در نمیاد بی پدر... راسی علی چیکار کرد؟ یارو خسارتشو داد یا نه؟..."

و اما من نمی دانم در این هیاهو و گیر و دار، ضبط ماشین برای که خودش را با صدای بلند و ریتم جوادی پرپر می کند؟

- "تو اون گل شاخه ی بلندی که در دل من شکفته چندی / گر مهر تو مثل عمر گل هاست با من تو به عشق دل نبندی/ من پروندنی نیستم، دل شکوندنی نیستم..."

و در همین حین راننده پشتی دستش را می گذارد روی بوق که یعنی چراغ سبز شده است.

نه دیگر نمی توانم! عاقبت از کوره در می روم و بلند داد می زنم : "ساکت! بابااااا آروم تر! مگه مجبورین هوار بزنین... سرم ترکید!"

یک آن سکوت محض برقرار می شود و راننده تقریباً ترمز می کند. همه بهت زده نگاهم می کنند، طوری که انگار آن کسی که یک ساعت مغز آنها را کوبیده من بوده ام!

با لحن حق به جانب ادامه می دهم: "یه کم واسه دیگران احترام قائل شین. شاید من نخوام به چرت و پرتای شما گوش کنم!"

راننده: "آبجی چرا اعصاب نداری؟ خوبه جوونیا..."
یکی از دخترها درحالی که صورتش رو به جلو است و به من نگاه نمی کند: "مردم روانی شدن... بیشعور... به تو چه! مردم حرف هم نزنن که دیگه هیچی!"
دختر دیگر رو به دوستش: "ولش کن بابا! محلش نذار...لابد از ایناست که قاطی دارن..."
پسر جوان با لحنی محافظه کارانه، طوری که من هم بشنوم و هم نه، خطاب به آدم پشت تلفن: "آره بابا یکیه که ظاهراً قاط زده! میخوای برات جورش کنم؟! قیافه ش خوبه، عقلش شیرین میزنه..."
ظبط ماشین: "من پروندنی نیستم، دل شکوندنی نیستم..."

...

ناگهان با صدای راننده به خودم می آیم: "خانوم شوما سر دولت پیاده می شین؟"
- "بله آقا ممنون. چقدر تقدیم کنم؟"
تازه می فهمم که تمام این ماجرا در توهمم کارگردانی شده و فقط فکر کرده ام که اعتراضم به این هیاهو را فریاد زده ام! سر خیابان دولت پیاده می شوم و  با همان خستگی منتظر تاکسی مسیر بعدی و سناریوی بعد می ایستم...

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۱
واژه کلیدی :دل نوشته




حوصله کار کردن ندارم. پشت میزم نشستم و الکی با کاغذهای روی آن کلنجار می روم که همکارها ببینند من مثلاً (!) مشغول کار هستم و البته هر از گاه کاملاً محتاطانه –جوری که کسی متوجه نشود- سری به ایمیلم می زنم.  چند روزی است چشمهایم درد گرفته. فکرکنم دلیلش این است که این روزها زیادی محتاطانه به ایمیلم سر می زنم! کم کم درد موذیانه به وسط شقیقه هایم هم می خزد و بهانه بدخلقی را چند برابر می کند.

کلی کار نصفه و نیمه دارم اما کو حوصله که تمامشان کنم؟ همین طور که غرق در بطالت و بی حوصلگی ام، توی دلم پوزخندی به همکارها می زنم که طفلکی ها احتمالاً با خودشان فکر می کنند همکارشان چه سرسختانه و خستگی ناپذیر کار می کند! دلم به حال آنها می سوزد. لااقل سیستم من اینترنت دارد که هر از گاهی زیرآبی بروم... اما آنها همین را هم ندارند.

هر چند دقیقه یک بار ساعت را نگاه می کنم. انگار عقربه ها را با سریش سر جایشان چسبانده اند. یکی نیست بگوید: "دختر حال کار کردن نداری، مرخصی بگیر تا لنگ ظهر بخواب! چرا می آیی سر کار که الکی منابع انرژی را حرام کنی و از خودت این تصویر را به جا بگذاری که برای انجام هر کار کوچک کلی زمان لازم داری و طولش می دهی؟"

مرخصی... چه واژه شیرینی... یک آن غرق رویای مرخصی می شوم و یاد مرخصی های گرفته و سفرهای رفته می افتم که چه حاااالی داده...

لب ساحل چمخاله قدم می زنم که صدای زنگ تلفن روی میز، قیچی می گذارد وسط توهماتم! آقای رئیس است: "خانوم این فایل دبی چی شد؟ امروز تموم می شه؟"

- "بله. دارم بررسی آخر رو می کنم. تا آخر وقت آمادهست."



نویسنده : نوشین م ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٦
واژه کلیدی :دل نوشته



نمی دانم... خودم هم نمی دانم چه مرگم شده...

یک دفعه می زنم زیر گریه و ها ی های زار می زنم...

بعد به خودم می خندم... بلند بلند و از ته دل با همان چشمان خیس به خودم می خندم!

دیروز سر کار، یک آن بی طاقت شدم... گریه کردم... بی دلیل و بلند گریه کردم و بعد،

بعد با احتیاط جوری که آرایشم به هم نریزد، اشک هایم را پاک کردم...

گوشی را برداشتم و تلفن زدم... باید یک جوری خودم را خالی می کردم...

گفت می آید دنبالم! یک آن دلم ریخت... نکند فکر می کند همه اش فیلم است که او را به بهانه دلسوزی اینجا بکشانم...

کاش بداند... بداند که خودم هم نمی دانم!

نمی دانم در این دنیای بزرگ رنگ رنگ چرا عادت کرده ام فقط القاب و عنوان ها را به دوش بکشم... لقب شادی ... عنوان موفقیت!

پس واقعیات چه می شوند؟ هست ها و بودها کجا می روند؟ کجای این دنیای بزرگ ایستاده ام که جای پایم تا این حد سست است؟

نکند افسرده شده باشم؟!

راستی افسردگی چگونه حالی است؟ می گویند پوچی می آورد و دلتنگی...

این که همین حال من است... حال امروز و الآنم...

افسرده شده ام؟!

نمی دانم!

یعنی افسرده شدن به همین سادگی است؟!

لابد!

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٩
واژه کلیدی :دل نوشته



خدا را شکر می کنم که یک روز کاری کسل کننده ی دیگر به پایان رسیده. از شرکت خارج می شوم و در حالی که ذهنم هنوز درگیر روند کاری امروز است، به سمت دیگر خیابان می روم که تاکسی بگیرم.  خداوندا رحم کن! انگار یک سوم جمعیت تهران به خیابان شریعتی، تقاطع میرداماد ریخته اند. جای سوزن انداختن نیست. صف مسافران کلافه ای که اینجا و آنجای خیابان با دلخوری و گاه عصبانیت ساعت هایشان را نگاه می کنند، این فکر را به سرم می اندازد که اگر پیاده بروم، زودتر به سر خیابان دولت می رسم و از آنجا تا خانه هم خدا بزرگ است.

 

راهی می شوم، گرچه راه رفتن در این پیاده روهایی که به بهانه ی نوسازی، کنده و زخمی شده اند، چندان سریع و آسان نیست. ناگهان جنبنده ی کوچکی را کف جوی بزرگ خیابان شریعتی می بینم که با اعتماد به نفس تکان می خورد و خوب که نگاه می کنم درمی یابم موشی است به بزرگی یک بچه گربه! با چشم های گشاد اطراف را می جویم تا شاید کسی با نگاه تأییدم کند که: "شما هم دیدی؟ اَه اَه چه موش بزرگی!".

 

اما جستجویم بی نتیجه است. عابران گویی هر یک غرق در افکار نیمه کاره ی خود هستند و هیچ کس نه پرسه ی موش را می بیند و نه مرا. برای تسکین نادیده گرفته شدنم، لبی کج می کنم و سری به نشانه ی تأسف به سمت موش تکان می دهم و راهم را از سر می گیرم.

 

قدم هایم را تندتر می کنم تا هر چه زودتر به مقصد برسم. هنوز در ذهنم داستان موش را مرور می کنم که ناگهان نوای موسیقی توجهم را جلب می کند. هرچه جلوتر می روم نوای گیتار بلندتر شده و با صدای دو آوازه خوان جوان درمی آمیزد. تقریباً جلوی ورودی متروی قلهک رسیده ام و جمعیت نمی گذارد درست ببینم چه خبر است.

 

اما نزدیک تر که می شوم، می بینمشان. دو پسر جوان و گیتار به دست جلوی ایستگاه مترو، کنار هم، روی جدول جوب نشسته، می نوازند و با هم می خوانند و چند اسکناس هم در کیف گیتاری که جلویشان باز شده، خودنمایی می کند... مردم نیز که انگار هنوز به دیدن این صحنه ها عادت نکرده اند (!) بدون استثناء با لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند است، رد می شوند.

 

یک آن دلم می گیرد. پس چرا این مسیر انقدر طولانی شده، چرا به مقصد نمی رسم؟ دوست دارم تمام توانم را در پاهایم بریزم که زودتر برسم. پس می روم و می روم...

 

کمی جلوتر پیرمردی کلاه به سر را می بینم که با ترازویی که جلویش گذاشته، روی پلکان ورودی مغازه ای با نگاهی محزون نشسته که عابران را وزن کند و شاید چهار شاهی از دستشان بگیرد. از کنارش که رد می شوم، ناگهان در ذهنم جرقه می خورد که او را می شناسم. مطمئنم که میشناسم، اما درست یادم نمی آید... قیافه اش چند بار در ذهنم مرور می شود، به مغزم فشار می آورم...

 

"آهان! یادم آمد... ای وای... آقای عسگری بود... آبدارچی آموزشگاهی که چند ماه قبل از آمدن به شرکت در آن کار می کردم... اما اینجا چه کار می کرد؟ نه، مطمئنم خودش بود... همان آقا عسگری که سر ظهر کلی قربان و صدقه اش می رفتیم تا با ناز غذایمان را گرم کند.همان آقا عسگری که بیشتر بودن حقوقش از ما معلمان آموزشگاه، شده بود سوژه هر روزمان... اما اینجا چه کار می کند، او که هنوز بازنشسته نشده! نکند بیرونش کرده اند..."

 

دوست دارم برگردم و با او صحبت کنم اما می ترسم اگر آشنایی بدهم خجالت بکشد. پس سست تر از قبل به راهم ادامه می دهم... دلم از همه چیز و همه کس گرفته.

 

حالا دیگر به سر خیابان دولت رسیده ام و باز در صف مسافران بی طاقت تاکسی هستم... با خودم فکر می کنم از فردا اگر ده ساعت هم طول بکشد، سر میرداماد منتظر تاکسی می مانم. توی تاکسی حداکثر غرغر راننده و داد و بیداد یک مسافر سر کرایه و بوق ممتد ماشین های پشتی را تحمل می کنی و بعد که به مقصد رسیدی، زود فراموش می کنی... اما درد خستگی های شهر که با درد پاهایت درمی آمیزد، به این سادگی ها رفتنی نیست. حس می کنم هوای شهرم از همیشه گرفته تر است. کاش منتظر تاکسی مانده بودم...



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۳
واژه کلیدی :دل نوشته



بزرگ شدن آرزویی بود که در پس کوچه های کودکی هامان جا ماند.

 بچه که بودیم بزرگترین دغدغه مان شکستن گلدان چینی مادر و دلهره تنبیه بود و سوزناک ترین غصه مان خورده شدن جوجه همسایه توسط گربه ولگرد کوچه!

 بی اختیار پشت هر آرزویی که از ذهن کودکانه مان می تراوید می -گفتیم: "وقتی بزرگ شدم..."

 کودکی رفت وبزرگ شدیم و آرزوهامان هم پا به پای ما بزرگ تر شدند.

 یادش به خیر آن روزها که به بالا رفتن بادبادک کاغذی در آسمان دلخوش بودیم و بی دریغ بلند بلند می خندیدیم.

 سوز زمستان را دوست داشتیم که نوید برف بود و ساختن آدم برفی در حیاط خانه مادربزرگ و هیچ کودکی نمی گفت: "باز برف آمد و راه بندان خیابان شروع شد"!

 بزرگ شدیم و هیچ نفهمیدیم زمان چه ناجوانمردانه ما رابه دنیای بازی بزرگان انداخت.

 بزرگ شدیم و بزرگترین آرزویمان شد رویایی محال: "کاش دوباره بچه می شدیم... کاش آن روزها برمی گشت...یادش به خیر..."



نویسنده : نوشین م ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱
واژه کلیدی :دل نوشته



دل به سبزینگی ات سپرده بودم

سبز بودی، سبز سبز تا خود پائیز

خزان که بر تن سایه گسترت تاخت،

به من پیراهنی بخشیدی رنگ رنگ

پیراهنی که خود به شوق عریان لمیدن به زیر سایه ات، از تن کنده بودم

سایه ای که پناهم بود زیر حرم تازیانه ی تموز

پیراهنم را پس دادی با گلخنده ای تلخ

پس دادی اما ندانستی تن نازکم تاب جوانه های نورسته را ندارد

کاش...

کاش هر دوم ماهی بودیم، مست عطر خنک آب

بی نیاز از سایه های بی دوام...



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۳٠
واژه کلیدی :دل نوشته