من شیشه ای

تمام دل نوشته های من


خاطرات کهنه مثل پاندول ساعت قدیمی روی دیوار نم کشیده ی خانه ی مادربزرگ، جلوی چشمم تاب می خورند: جلو، عقب... جلو، عقب... دنیا انگار منجمد شده، فضای مادی در ثانیه خشکیده! هیچ حرکتی نیست، هیچ صدایی... فقط تیک تیک ثانیه شمار ساعت مچی با ریتمی ممتد روی سندان ذهنم می کوبد.

آهنگ نفس کشیدنم به هم ریخته، ضربان قلبم نوسان پیدا کرده... می شنوم، صداها نامفهومند اما می شنوم، درست مثل صدای همهمه ی شوق و اضطراب، بیرون سالن اجتماعات دانشگاه، روز دفاعیه ی پایان نامه و کمی قبل از اعلام نمره!

باید تمرکز کنم... باید فراموش کنم... نه! صبر کن! باید به خاطر بیاورم، باید برای خودم یادآوری کنم چه شد که به اینجا رسیدم.

اتفاق بود؟ یک حادثه؟ قسمت؟! اما من که هرگز به قسمت اعتقادی نداشتم... مگر من نبودم که همیشه می گفتم: قسمت آن است که هرکس به دست خود می نویسد؟

چرا حباب بغضم نمی ترکد؟ چشم خشکیده، تریاق اشک می خواهد و دلم بد طبیبی شده که تجویز نمی کند!

باز هم تنها شدم...

 انگار

پرده ی آخر مرثیه تنهایی من پایانی ندارد که تماشاچیان متفکر، صحنه را محزون و آرام ترک کنند...

...

در اصطکاک نفس درآمیخته با موسیقی سکوت، صدایی قلب زمان را می شکافد... یعنی پرده ی آخر، قسمتم شده؟!

متن پیام:

 "مشترک گرامی جهت تمدید سرویس ADSL خود 4 روز دیگر زمان دارید" !

یاد حرف های خانم غریبه ای در پارک میفتم:

" دنیا به خط خود سیر می کند، بی اعتنا به من و توها پیش می رود و برایش اهمیتی ندارد چه کسی از کجای مسیر، کارتش را می زند و وارد این بازی می شود. فقط باید بلد باشی خوب بازی کنی که در دور نامراد حذف نشوی..."

نمی دانم چرا ناخواسته حرف هایش را شنیده ام! شاید این هم سکانسی بوده که برای آن ساعت از مسیر دنیا نوشته شده!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
واژه کلیدی :داستانک



روز

مرد- عازم- حرکت- امید

زن- لبخند- بدرقه- انتظار

 

شب

مرد- خسته- آغوش- خواب

زن- خانه- خسته- وصال ناتمام

 

تکرار

تکرار

تکرار

...

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٠
واژه کلیدی :داستانک



گلوی پیرمرد کنار جسم بی جان رفیق تمام سال های رفته، به بغض نشسته  

یک طبقه بالاتر، سکوت قهر زن و شوهر جوان،  طنین می اندازد

یک خانه آن طرف تر، فریاد پسری بر سر پدر، اوج می گیرد

صدای شب ناله های گربه چلاق محله، در هیاهوی ماشین های افسار دریده خیابان گم می شود

...

تن سرد پیرزن اما، هیچ نمی شنود جز آه افسوس!

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۸
واژه کلیدی :داستانک



حوصله اش سر رفته بود!

 از ماندن در بند ریسمان هایی که هر حرکتش را به رقص دست عروسک گردان محتاج می کرد، خسته بود.

دل را به دریا زد و ریسمان ها را پاره کرد، اما...

با سر به زمین خورد و تا عروسک گردان از راه برسد و ریسمان ها را از نو ببندد، ساعت ها روی زمین سرد، باقی ماند.



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٧
واژه کلیدی :داستانک



آخر سال است و حجم کار روزانه در شرکت سر به فلک گذاشته است. با این حال صبح به صبح تلاش می کنم با روحیه ای شاد و افکاری باز، تمام امواج منفی را از خودم برانم و کارهای روزانه را به موقع سر و سامان دهم.
امروز هم کار بایگانی فایل های فروش سه ماهه سوم سال ادامه دارد. گرم کار هستم که ناخودآگاه چشمم به همکارم، آقای رفیعی می افتد. آقای رفیعی کارمند این بخش نیست اما ظاهرا برای کاری به این طبقه آمده. لبخند می زند و دستی به نشانه سلام بالا می آورد. با لبخندی تصنعی و سری که با زاویه به سمت چپ خم می شود، جواب سلامش را می دهم.
دوباره مشغول کار می شوم و نمی فهمم آقای رفیعی کی اتاق را ترک کرده. دیگر نمی بینمش تا ساعت ناهار. موقع ناهار توی سالن غذاخوری شرکت، کنار من نشسته و با چند همکار دیگر مشغول گپ و گفتگو می شویم. یک لحظه به فکر فرو می روم و افکارم از جمع فاصله می گیرد: "آقای رفیعی مرد جوان خوش تیپی است..." اما زود به خودم می آیم تا دیگران به سکوتم مشکوک نشوند.
بعد از ناهار از همکاران دیگر جدا می شوم و دوباره به طبقه و اتاق کار خودم بر می گردم.
کار می کنم و کار می کنم. انگشتانم روی کیبورد ضرب می گیرند و خسته می شوند اما باز کار می کنم تا اینکه بالاخره عقربه های ساعت نوید پایان کار امروز را می دهند. با عجله وسایلم را جمع و جور می کنم تا از سرویس جا نمانم وگرنه باید تمام راه را با تاکسی و اتوبوس تا خانه بروم.
آقای رفیعی کنار مینی بوس منتظرم ایستاده. مسیر خانه ما یکی است. توی سرویس کنار هم می نشینیم و از کار و مسائل روزانه شرکت حرف می زنیم. سرم را روی پشتی صندلی تکیه می دهم، آنقدر خسته ام که خوابم می برد. ناگهان با صدای آقای رفیعی از خواب می پرم: "رسیدیم..."
مسیر خانه ما یکی است، آپارتمان ما یکی است و اتفاقا هر دو در یک واحد زندگی می کنیم!
آقای رفیعی... نه !  سعید...سعید کلید می اندازد و در را باز می کند: "بفرمایید خانوم..."
-  "سعید جان تا من یه دوش می گیرم. چای رو بذار."
- "باشه عزیزم. فقط زود بیا یه چیزی واسه شام روبه راه کن که مردم از گشنگی..."
سعید... سعید من... باز هم سعید شده، تا فردا صبح که دوباره او آقای رفیعی شود و من خانم سعادتی!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٧
واژه کلیدی :داستانک



از پیچ کوچه که می گذرم چشمم می افتد بهشان. مثل همیشه سرکوچه زیر سایه درخت انجیر جلوی خانه منیژه خانم دور هم نشسته اند.یک گروه تجسس تشکیل داده اند و شده اند کلانترهای محل! آمار رفت و آمد تمام اهالی محل را دارند.

وقتی از جلویشان رد می شوی، چیزی نمی گویند، تیکه بارونت نمی کنند. فقط چشمشان را می دوزند به حرکاتت و خوب با نگاه هایشان تجزیه و تحلیلت می کنند. جان به جانشان کنی مذکر هستند و نمی توانند نگاهت نکنند.

دور هم که جمع می شوند از هر دری حرف می زنند. از محکوم کردن سیاست های دولت گرفته تا وسواس منیژه خانم که تا پله های ورودی جلوی در کوچه را هم با وایتکس می سابد و شده بلای جان شوهرش!

از هر 10 باری که از جلویشان رد می شوی حداقل 9 بار این جمله را می شنوی که : "بد زمونه ای شده"!

توی دلم می گویم: "یعنی ما هم وقتی پیر شدیم این جوری می شویم؟ یعنی از بیکاری سر کوچه جلسه می گیریم؟ خدا به دور! ما که مرد نیستیم... این کارها برای خانم ها قباحت دارد!"

روز بعد وقتی مثل همیشه موقع برگشتن از سر کار، خسته و کوفته از کنار حرارت خنده هایشان رد می شوم، مریم را می بینم، عروس منیژه خانم که او هم چهارپایه گذاشته و کنارشان نشسته و پا به پایشان از ته دل می خندد. اولش جا می خورم و با خودم فکر می کنم: "مریم هم دیوانه شد رفت. آخه این دختره چه طوری می تونه با این پیرمردها که یکی شان هم از قضا پدرشوهر خودش است، انقدر بی دغدغه و بلند بلند بخندد؟ اینها چه جذابیتی برای یک دختر جوان دارند؟..."

اهمیت نمی دهم سری به نشانه سلام و نگاهی عاقل اند سفیه تحویل مریم می دهم و رد می شوم. شب موضوع را با آب و تاب برای شبنم تعریف می کنم که او هم بگوید: "مریم هم از دست رفت..." و با هم بخندیم. اما شبنم تأییدم نمی کند، نگاهم می کند و می گوید: "افکار تو همین الآنش از اونا فسیل تره! وای به روزی که پیر شی..." 

با حالت حق به جانب و بزرگتری نگاهش می کنم و می گویم : " گم شو! دیوونه... اصلاً عمراً دیگه باهات حرف بزنم بی جنبه..."

موقع خواب دوباره فکرشان می آید توی ذهنم و عمیق تر فکر می کنم به آنها و به حرف شبنم. یک آن از پیری وحشت می کنم! برای اولین بار از کارم خجالت می کشم که از بچگی یاد گرفته ام فقط عینک بدبینی را به روی مردها از هر سن و سالی که باشند، به چشمم بزنم و طوری نگاهشان کنم که تأسف از گوشه چشمانم سرازیر شود!

خوب که فکر می کنم می بینم نگاهشان از روی تجسس نیست که نوعی مهر بزرگترانه است به بچه های هم محلی هایشان ... چیزی که شاید نسل ما هرگز لمس نکند... آن وقت از ته دل به مریم حسودی می کنم. دلم می خواهد زودتر فردا شود تا موقع برگشتن به خانه در جواب نگاهشان لبخند بزنم و بلند بگویم: سلام"!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٤
واژه کلیدی :داستانک



غروب زیبایی است یا لااقل در ذهن من زیبا نقش شده. رنگ اخرایی افق شقیقه های خسته ام را نوازش می کند، اما نه برای مدت طولانی! این آرامش هم لحظه ای است و مثل هیچ چیز دیگر این دنیا، طولانی و ابدی نیست.  حامد هم درگیر نوای موسیقی خودش است و صدای آن را تا مرز نهایت بلند کرده. انگار موسیقی ترنس، جو سبقت گرفتن از بقیه ماشین ها و آرتیست بازی درآوردن را در همه زنده تر می کند!

وارد سرازیری "همت – شرق" که می شویم، نرسیده به بوستان، مثل همیشه در افق، بادبادک ها را می بینم که در اوج گرفتن مسابقه می دهند و در این غروب قرمز، چه قدر زیبا تر شده اند. یاد بچگی می افتم، همیشه عاشق بادبادک بودم اما هیچ وقت نتوانستم بادبادک هوا کنم. هیچ وقت فرصت نشد.

کودکی ام خلاصه شده بود در ستون های مقالات علمی پدری که جسم هزاران دردمند را التیام می داد اما نمی فهمید تومور روح دخترکش در کجا ریشه کرده که انقدر ساکت است و نوجوانی ام شده بود سوژه تصویرهایی که مادر هنرمندانه روی بوم نقش می کرد و با افتخار به هنردوستان می فروخت.

کاش یک بار مادر برایم روی کاغذی ارزان گل می کشید، فقط برای من و ای کاش فقط یک بار پدر اجازه می داد فارغ از ترس بیمار شدن، هرچه قدر دلم خواست آلوچه غیربهداشتی بخورم!

حالا دیگر گذشته ها گذشته و من تک دختر دردانه ای هستم که پدر و مادر به نبوغ و استعدادهایش می بالند و آرزویشان هرچه مرتفع تر کردن نردبان این افتخار است. دختری شده ام نابغه با روحی لطیف و هنری اما... اما در حسرت دویدن به شوق اوج گرفتن بادبادکم...

ناخودآگاه دست حامد را می گیرم. متعجب نگاهم می کند، یک آن می ترسد که چرا در این حالت و درحالی که پشت فرمان است، دستش را گرفته ام! نگاهش نمی کنم و درحالی که نگاهم به افق غروب رنگ است، می گویم: "برایم بادبادک می خری؟"

حس می کنم سرعت ماشین کندتر می شود...



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱
واژه کلیدی :داستانک