من شیشه ای

تمام دل نوشته های من


اینجا کنار قاب خالی عکس تو

یک گلدان کاکتوس گذاشته ام

تا با من

در توهم رنگ گرفته به یاد تو

غوطه بخورد

 

پ.ن. وقتی می خواستم برای این پست یه اسم بذارم، ناخودآگاه یاد اسم وبلاگ یکی از دوستانم افتادم، وبلاگ "غوطه در مبهوتی" که در لینک دوستانم آدرسش رو می بینید.

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٤
واژه کلیدی :شعر



چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

نه که هر بارانی لیک

 

زیر باران بهار

که بشوید غم ها

 

و نه باران خزان

که فزاید دو صد و یک اندوه!

و ببارد چون سیل

بر سر مردم خرد،

مردم خسته و زار

که روانند شتابان

پی هر مشکل و کار

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٦
واژه کلیدی :شعر



بخار نفس خسته ای که با صدای آه همکلام شده

شیشۀ سرد را تار می کند

و صورت داغ من

روی شیشه شابلون می زند...

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۳
واژه کلیدی :شعر



در این باغ بی دار

که سر تا سرش گشته محصور دیوار

در این باغ خشکیده ی بی گیاه

در این باغ رفته ز یاد توی پر گناه

من وام دار همه لحظه های تباه

نشستم به یاد تو و خاطرات سیاه

......

گاهی دلم میگیره

به خاطر اون سال های از دست رفته غصه میخورم

اما باور دارم که از روی اون خاطرات و تجربه ها بوده که پل من به امروز ساخته شده

وگرنه همچنان تو دل حباب اون روزها غوطه میخوردم!



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٤
واژه کلیدی :شعر و واژه کلیدی :دل نوشته



چو گلدان خالی لب پنجره                پر از خاطرات ترک خورده ایم

به سان یکی شب پر پیله در            پر از حسرت و شوق پروانه ایم

چو ماهی فتاده به تور ستم             تقلاکنان جان شیرین دهیم

چو شمع رها گشته در باد خصم       بلرزیم و لرزان فنا می شویم

ولی دم به دم تا همان وقت موت       بخندیم و فریاد دل برزنیم

که اول بود عشق و آخر هم او           که مستیم و با هم پی دل رویم

 

پانوشت1: بیت اول سروده قیصر امین پور هستش.

پانوشت2: من شاعر نیستم! واسه همین می دونم این دست نوشته هام ای... بگی نگی آب دوغ خیاری از آب درمیان!

پانوشت3: قابل توجه خیلی ها که خودشون رو بزرگتر می دونن!!!!

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳
واژه کلیدی :شعر



خواستم با واژه تقدیرت کنم، واژه ناقص بود


خواستم با رنگ ترسیمت کنم، رنگ، اما بی رنگ بود


خواستم با ساز آوازت کنم، ساز ناکوک بود


خواستم در شعر تعریفت کنم، دفترم اما از قلم بس دور بود


گفتم لااقل در ذهن تصویرت کنم، ذهن اما خسته و درمانده بود


خسته از تصویرهای مبهم پیشین، از همه نامهربانی های قبل


خسته از این مردم نامرد بد، مردم بی عقل مانده تا ابد


مانده ام سردرگم تقدیر تو


خود بگو نقش محبت های تو بر کدامین سنگ باید حک کنم؟

 

پانوشت1: این شعر (اگه بشه بهش گفت شعر) رو به دوست خوب booya تقدیم می کنم. چون با خوندن پست وبلاگ اون بود که این عبارات ناخودآگاه تو ذهنم به این شکل جرقه زد و ایده این پست از وبلاگ booya اومد. آدرس پست هم اینه: http://booya.persianblog.ir/post/43/

پانوشت2:مایه بسی تأسفه که امروز عصر که این پست رو ارسال کردم، پانوشت 1 نمی دونم به کدام دلیل نامعلوم، درج نشده بود. (تو ویرایش متن، پانوشت رو نوشتم و احتمالا تغییرات ثبت نشده. booya جون شرمنده ام.)

 



نویسنده : نوشین م ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٧
واژه کلیدی :شعر