
کنار تو که باشم,
هر نفست, نوای عشق می دمد
در نی لبک روزگار

بفشارم در آغوشت
همان آغوشی که این همه سال فقط به روی من گشودی با عشق
حلقه کن دستانت را به دور من
همان دستانی که گرچه رمق سال های دور را ندارند
هنوز گرم اند
گرم...
مثل شوق اولین دیدارمان...
آنقدر بی پروا به سمت خورشید رفت
که قبل از دریافتن راز درخشش ذوب شد
و قطره قطره چکید

راستی بهار امسال هم تموم شد و رفت پی کارش!
خواستم به جانت نق بزنم!
یادم افتاد که آتش عشق من هم مدت هاست سرد شده...


فاصله ی میان من و تو، واحدش طول نیست!
این فاصله به واحد زمان است! به واحد عمر...

و خداوند عشق را آفرید...
اما چرا به رنگ خون؟!

هیس... سکوت ... وگرنه فکر می کنند ما آدمیم!

در ازدحام روزهای تکراری این شهر
گاه یادمان می رود که مدت هاست
سایه ها عمود شده اند و آدم ها وارونه

کاش همچون یک درخت، روح من روزن داشت
تا بتاباند باز نور خورشید عشق
تا که تو دریابی من همین نزدیکم

نوازشت می کردم از سر تا به پا
نمی دانستم این پاهای ظریف و محتاج نوازشت
وقتی بزرگ شوند روی قلب من آرام می گیرند...
همان پایی که به زور یک انگشت من بود،
با غرور روی افکارم عمود شد!

