خوب یادم هست

تابستان های بچگی را خوب به خاطر دارم.

خوب یادم هست یک دوچرخه نارنجی داشتم که از برادرم به دختر عمه ام و از او به پسر عمه ام و از پسر عمه به من رسیده بود! و همین دوچرخه نارنجی موروثی که بعد از من به خواهر و پسر عمه کوچکم رسید، همدم تمام عصرهای تابستانم بود!

خوب یادم هست، ته حیاطمان، پشت استخر، دو درخت توت داشتیم که به قرینه هم کاشته شده بودند. از آن درخت های توت مجنون و بی مزه سیاه رنگ که برای ما خوشمزه ترین میوه دنیا بود! مدرسه ها که تازه تعطیل می شد، توت ها رنگ می آمد. عصر به عصر توت می خوردیم و شب به شب کتک که باز هم لباس هایمان را به گند کشیده ایم!

خوب یادم هست اول تابستان با ذوق و شوق دو جوجه می خریدیم، یک سال جوجه مرغ، یک سال اردک، یک سال رسمی، یک سال رنگی... و هیچ سالی جوجه ها بزرگ نمی شدند! بعد از چند هفته می مردند و با غصه ته حیاط چالشان می کردیم و به خودمان قول می دادیم که سال دیگر، جوجه نمی خریم و هیچ سالی سر قولمان نمی ماندیم!

خوب یادم هست، سر ظهر تابستان، درست وقتی مادرم مست قیلوله می شد، پاورچین به حیاط می رفتم و بی صدا زیر تیغ آفتاب بازی می کردم! مادرم نمی گذاشت سر ظهر به حیاط بروم. می گفت گرمازده می شوی... اما من همیشه یواشکی می رفتم و هیچ وقت هم گرمازده نشدم! فقط هیجان زده می شدم و ته دلم ذوق می کردم که به جای چرت بعد از ناهار، در حیاط شیطنت می کنم!

خوب یادم هست، در همان شیطنت های ظهرگاهی یک کاری هم می کردم که الآن که یادش می افتم، از خودم شرمنده می شوم! فقط خودم را قانع می کنم که بچه بودم و عقلم نمی رسید! به خیال خودم به مورچه ها شنا یاد می دادم! مورچه های بیچاره را می انداختم توی یک سطل آب و می دیدم که حشره بینوا دست و پا می زند و با خوشحالی تشویقش میکردم که :" آفرین، داری یاد می گیری..." اما به جان خودم هیچ وقت هیچ کدامشان را نکشتم!

خوب یادم هست، آن موقع ها عاشق زندگی بودیم... نه خستگی در کار بود، نه دغدغه کاری و مالی و کوفتی و زهرماری زندگی! زندگی هر روزش پر از رنگ های شاد بود نه مثل حالا که گاه هفته ها، رنگ عوض نمی کند!

خوب یادم هست، آن دوران هیچ وقت تکرار نشد و من مدام برای خودم خاطراتش را تکرار کردم تا خوب یادم بماند!

/ 9 نظر / 5 بازدید
سارا

سلام وبلاگ خوبی داری یه سری به وب من هم بزن و اگه دوست داشتی به اسم روزانه های سارا لینکم کن و خبر بده تا لینکت کنم [گل]

بویا

یه دوستی داشتم که میگفت داداشش به یه طریقی مورچه ها رو از پاشون آویزون میکرد و بعد با ذره بین می سوزوندشون واسه شوخی گفتم که بدونی کارت خیلی هم دردناک نبوده یه بچه میتونه مثل داداشه دوستم تا این اندازه خشن باشه همینه . بچگی و قشنگی و صداقتی که تو بچه است با شکوه و ما از تکرارش آروم میشی اما الان که میدونیم مردم همه بدن الان که میدونیم شاهزاده رویا ها هر روز یه تیکه از روح آدمو میکنه حالا که میدونیم آدم بزرگا آدمای واقعی رو از قصد غرق میکنن دیگه حسی واسه درک قشنگی نمیمونه[گل]

محسن

سلام دوست عزیزم نوشته هاتون زیبا وجالب باعث افتخار ماست به ما هم سر بزنید منتظر حضور سبزتان هستیم[قلب][بوسه][گل]

_آذین پارساazinparsa_

دعایت میکنم خوشبخت باشی توهم تنها برای خود دعاکن الهی گل کند در آسمان ها خلوص غنچه ی سرخ دعایت سلام نوشینم... خوبی خانومی؟ تولدت پیاشپیش مبارکککککککککککککککککککک[قلب][ماچ] نوشته ات هم جذاب وخوندنی بود.مرسی ازاینکه احساستوباماتقسیم میکنی خانومی.[گل]

محک

سلام ...این پستت عالی بود نوشین جان واقعا بهت تبریک میگم البته نمیشه کمتر از این هم توقع داشت قلم قوی ی داری دوست خوب م...منم یه جورایی بود کودکیم یکم ترس یکم دلهره یه عالمه شیطنت یه عالمه ....امیدوارم تکرار بشه ولی .... موفق باشی

یه بدبخت

نوشته های وبلاگت خوبه فقط قالبش خوب نیست[وحشتناک] بهم سر بزن[گریه]

booya

چرا دیگه به من سر نمی زنی [گریه] نکنه منو یادت رفته

booya

مرسی خواهش میشه شما صاحب اختیاری مرسی که قابل میدونی [ماچ][بغل]

سعید

هنوز همون شیطونی ها رو میشه در تو دید نوشین جون کاملا میشه وضعیت بچگی هاتو حدس زد ولی انصافا خاطرات قشنگیه