شب های تنهایی

دلتنگم،

دلتنگ از لحظه های پوچ و پوشالی

خسته،

خسته ی نشستن زیر سایه های داغ از آفتاب

رنجورم،

رنجور شمردن ستاره های ناپیدا،

آنها که مدفون اند به زیر بستر ابر...

صدای زمخت تنهایی در قلب لحظه هایم زنگ می زند.

پس کجای این جاده ی پر خم و پیچ وامانده ای؟

چرا به شب های تنهایی ام، رنگ شادی نمی زنی؟

/ 1 نظر / 11 بازدید
ساحل

انقدر از تنهایی نترس ، تو تنهایی وارد این دنیا شدی