بازی روزگار

نمی دانم

دم بادبادک نمی دانم هایم را به کدام درخت کهنسال باید گره بزنم

تا نسیم آرزوها که وزیدن گرفت،

به سرشان دست نوازش بکشد!

مانده ام تنها،

 چون غریقی از یاد رفته در انتهای دریاچه ی ابهام

و این آبی به ظاهر آرام

نم نمک تن خسته ام  را به تیغ فرسایش زمان می سپارد...

کاش آفتاب تو آنقدر سوزان بود

که همه ی هستی این سنگ گور لمیده بر تن نحیفم را تبخیر می کرد.

افسوس که در سایه روشن روزگار، تو هم بازیچه ای شدی در پس ابرها!

 

 

/ 3 نظر / 6 بازدید
شهرام

سلام نوشین مهربان ممنون بابت لطف بی شائبه شما. یادگاری من: [گل]ستاره ها هیچ گاه از خاطر آسمان نمی روند ، بگذار دل من آسمان باشد و یاد تو ستاره .[گل]

γ◊ŁŤ

نمیدانم هایت را به باد بسپار قیمتی نیستند بگذار بروند آن دور ها نونش که بیافتد....... باز میگردد . . . نوشین جان .. فوق العاده زیبا .. همه چیش عالی بود.. واژه واژَش پر بود [دست]

γ◊ŁŤ

ولا نوشته های شما که خیلی با تر از این حرفاست که بخواد یه اتم از من تو ایده هاش باشه . شما خودت استاد مایی [بغل]