چه مرگم شده؟!

نمی دانم... خودم هم نمی دانم چه مرگم شده...

یک دفعه می زنم زیر گریه و ها ی های زار می زنم...

بعد به خودم می خندم... بلند بلند و از ته دل با همان چشمان خیس به خودم می خندم!

دیروز سر کار، یک آن بی طاقت شدم... گریه کردم... بی دلیل و بلند گریه کردم و بعد،

بعد با احتیاط جوری که آرایشم به هم نریزد، اشک هایم را پاک کردم...

گوشی را برداشتم و تلفن زدم... باید یک جوری خودم را خالی می کردم...

گفت می آید دنبالم! یک آن دلم ریخت... نکند فکر می کند همه اش فیلم است که او را به بهانه دلسوزی اینجا بکشانم...

کاش بداند... بداند که خودم هم نمی دانم!

نمی دانم در این دنیای بزرگ رنگ رنگ چرا عادت کرده ام فقط القاب و عنوان ها را به دوش بکشم... لقب شادی ... عنوان موفقیت!

پس واقعیات چه می شوند؟ هست ها و بودها کجا می روند؟ کجای این دنیای بزرگ ایستاده ام که جای پایم تا این حد سست است؟

نکند افسرده شده باشم؟!

راستی افسردگی چگونه حالی است؟ می گویند پوچی می آورد و دلتنگی...

این که همین حال من است... حال امروز و الآنم...

افسرده شده ام؟!

نمی دانم!

یعنی افسرده شدن به همین سادگی است؟!

لابد!

 

/ 1 نظر / 3 بازدید
صبا

سلام خوشحال میشم به وبم سری بزنید