غوطه در باورها و نبایدها

این روزها در میان سیلی از باورها و نمی شود ها، موجی از بایدها و نمی خواهم ها غوطه می خورم!

می دوم، دستم را دراز  می کنم، می گیرم اما بی رحمانه از میان دستانم می لغزانندش!

و باز می دوم، آنقدر که ریتم بریده بریده نفس زدنم نمی گذارد صدای فریادم از گلو خارج شود...

از نفس که می افتم، محصورم می کنند در میان قفسی ساخته شده از باورهای پوسیده!

به این باورها چنگ می اندازم تا از هم بدرمشان اما،

چون پیچک تمام اندامم را نرم نرم در بر می گیرند...

سکوت می کنم و انتظار می کشم، انتظار روزنه ای در میان میله ها...

نور آفتاب که از میان روزن رخ می نماید، دیوار را در می نوردم و رها شده در آبی زمان باز هم می دوم.

می دوم و دستم را دراز می کنم و

باز این چرخه تکرار می شود...

گویی تا ابد!

/ 1 نظر / 3 بازدید
volt

باور های پوسیده یه بیماری خورنده دارن که کسی که بهشون بی باوره از بیرون نابود میکنن این میشه سختی جامعه ما برا امثال تو و من کاشکی درمانی پیدا میشد