پیت حلبی

ته باغ، کنار دیوار آجری، یک نیمکت کهنه بود که به جای یکی از پایه هایش یک پیت حلبی را پر از سیمان کرده و گذاشته بودند...

و من ساعت ها روی آن نیمکت می نشستم و کتاب می خواندم، بی آنکه حتی بفهمم کمر پیت حلبی، زیر سایه سنگین آسایش من،

خم شده...

/ 3 نظر / 6 بازدید
booya

[ناراحت] احساس میکنم برای یه نفر یه پیتِ حلبیم .. ته یه باغ

شهرام

سلام از وبلاگتون بازدید کردم.هم مطالبش خواندنیه هم عکس هایش دیدنی. انتخابتون برای تمام اینها در سطح عالی هست. موفق و مؤید باشید. یادگاری من: [گل]در کجا رسم بر این است که عاشق نشوی ؟ / باغبان باشی و دلتنگ شقایق نشوی ؟[گل]